صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 21

تاپیک: داستان های کون دادن زنم به پسرهای هیکلی

  1. #1
    عضو کهنه کار
    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    نوشته ها
    847
    سپاس
    19
    736 بار در 106 پست تشکر شده

    داستان های کون دادن زنم به پسرهای هیکلی

    داستان هاي هيكل زنم فرزانه ((Written by dime))

    قسمت نخست
    سلام، من بابك هستم و سي سالمه ، زنم هم اسمش فرزانه هست و بيست و شش سالشه . اول كمي از مشخصات همسرم و هيكل و اندام سكسي اش را براتون توصيف مي كنم . فرزانه بسيار خوش اندام و زيباست و هيكلش به طور شگفت انگيزي سكسي و حشري كننده ، سينه هاي خوش فرم و بزرگ كه روبه بالا اند و حتي بدون سوتين هم نگاه هر مردي رو به خودشون متوجه مي كنند. وقتي مانتو مي پوشه مجبور هست كه دكمه هاي بالايي رو باز بزاره و يا به سختي ببندتشون كه اونم به خاطر فشاري كه سينه هاش ميارند، جلوي مانتوش به شكلي ميشه كه انگار هر لحظه دكمه ها مي خواهند پاره بشن و سينه هاش از مانتو بيرون بيافتند. بازوهاي زنم فرزانه هم به خاطر ورزش و باشگاه رفتن ممتد ، بسيار ورزيده و جون دارند. كون زنم هم كه ديگه جاي خودش رو داره وتوي فاميل و اشنايان و دوستان ، همه به نحوي از كون فرزانه تعريف مي كنند. كون زنم خود بخود خوش فرم و گنده تر از كمرش هست با اين حال هميشه مانتوهاي بسيار چسب و تنگ كه قدشون تا زير زانو ش هست ،مي پوشه ، اين بلند بودن مانتو و از طرفي شديدا تنگ و چسب بودنش باعث مي شه كه هيكلش به حد وصف نا شدني ، بيرون بزنه و هر كسي رو ديوونه خودش كنه.همچنين اين حالت باعث مي شه كه قوس كمر زنم توي چشم بياد جوري كه در اين حالت بزرگي و انحناي كونش خيلي بيشتر هم جلوه مي كنه . يعني از بغل اگر به زنم نگاه كني انگار كونش از كمرش جدا هست. من هم از اين هوسناكي و سكسي بودن هيكل زنم كه تمامي مرد ها و پسرها رو تو كوچه و خيابون حشري مي كنه ، لذت مي برم . (چرا و چطور ي اين قضيه برايم لذت بخش شده ، بماند...) . Written by dime

    خلاصه يه روز با هم رفته بوديم توي يكي از خيابونهاي شلوغ كه مراكز خريد متعددي داشت و افراد زيادي هم هميشه توي پياده روهاش در تردد بودند . مخصوصا پسرها و مردهايي كه دنبال خانمهاي جا افتاده و لوندي مثل فرزانه مي گشتند تا مخشون رو بزنند و اگر راه داد ببرند بكنندشون . در غير اين صورت هم دست كم از شلوغي استفاده مي كردند و تا اونجايي كه مي شد كون و پستونهاي طرف رو دست مالي مي كردند. خودم با چشمهاي خودم بارها ديده بودم كه چطوري پسره كيرش شق شده بود و توي يك موقعيت مناسب چسبوند به كون يك زنه و حتي چند دقيقه ايي با فشار خودش رو به كون طرف مي مالوند. واسه من جالب اين بود كه اكثرا خانمه هم به روي خودش نمي آورد و انگار نه انگار و به خريد خودش ادامه مي داد . من هم خوشم مي امد كه يكي از اون هيكلي ها كه بدني پر و ورزيده دارند اين كار رو با كونه زنم فرزانه انجام بدهند.
    اون روز به شكل وحشتناكي پسرهاي زيادي دنبال ما راه افتاده بودند و من به طور نا محسوسي حواسم بود تا صحنه ماليده شدن كيرشون رو به كون زنم ببينم. اون پسرها و مردهايي راهم كه هيكلي و خوش استيل نبودند، و خوشم نمي اومد ، يه جوري مانع مي شدم تا نتونند كون زنم رو دست مالي كنند. يعني موقعيت رو واسشون فراهم نمي كردم و اونها هم با وجود من نمي تونستند كاري كنند ولي در عوض وقتي مردهاي هيكلي واسه كون زنم راه ميافتادند دنبالمون ، به بهانه ايي از فرزانه جدا مي شدم و از دور به صحنه ايي كه پسره خودش رو به زنم مي چسبوند و كونه زنم را مي مالوند نگاه مي كردم . اون روز دوتا مرد هيكل درشت و خشن كه بدني كار كرده و دور بازوهايي كلفت داشتند ، واسه كون و هيكل زنم راه افتاده بودند پشت سر ما، البته كسي شك نمي كرد چون اونها داشتند راهشون رو مي رفتند ولي من چون حواسم به حركاتشون بود متوجه شده بودم . حتي هر جايي كه ما مي ايستاديم تا فرزانه خريد كنه و اجناس رو ببينه اونها هم يه جوري مكث مي كردند تا ما رو يه وقتي گم نكنند. وقتي به يك دستفروشي كه سفره و روميزي ميفروخت رسيديم فرزانه گفت : "بزار رو ميزي ها رو ببينم ، با اين جمعيتي كه دورش جمع شدند بايد چيزهاي خوبي داشته باشه، اگر خوب بود ميخوام يكي بخرم."
    من هم سريعا از موقعيت استفاده كردم و به بهانه پول گرفتن از عابر بانك از فرزانه جدا شدم تا اگر خواست روميزي بخره پول همراهم باشه. دو تا پسره هم به بهانه خريد داشتند مي اومدند طرف ما ، من هم وقتي از فرزانه جدا شدم مثل آدمهايي كه دنبال ادرسي مي گردند شروع كردم اين طرف اون طرف رو نگاه كردن و همون لحظه كه يكي از پسر ها به من رسيد ازش پرسيدم : " آقا ببخشيد اين نزديكي ها دستگاه خودپرداز بانك ، كجاست؟" پسره هم از خدا خواسته شروع كرد آدرس دادن. و آدرس يه بانكي رو داد كه نسبتا دور تر از چندتاي ديگه بود . نمي دونم حالا از عمد اين ادرس رو داد يا واقعا به ذهنش نرسيد ، ولي من چون خودم اونطرفها رو بلد بودم مي دونستم كه دوتا دستگاه ا ز اوني كه گفت ، به ما نزديك تر هم بود. ولي به سمتي كه اون گفت حركت كردم تا پسره مطمئن بشه كه از ديدرس خارج شدم. طبق ادرس اندكي جلوتر يه فرعي بود كه من پيچيدم توش و ديگه نمي تونستم زنم رو ببينم . اما داخل فرعي كوچه ايي بود كه راه داشت دوباره به همون پياده رو و كمي اونطرف تر از جايي كه زنم فرزانه بود . من هم از اين كوچه رفتم و دوباره به پياده رو و شلوغي رسيدم و اهسته به سمت زنم رفتم ديدم اوووفففف اون پسره هيكل گنده چنان از پشته زنم خودشو به كون زنم فرزانه چسبونده بود كه به يقين مي تونم بگم حداقل سر كيرش لاي كون زنم بود . آخه بزرگ بودن كون زنم و فرم رو به با لا و انحنايي كه داشت ، باعث شده بود فاصله دوتا لپ هاي كون فرزانه خيلي عميق باشند مثل يك شيار. خودم بارها كيرم رو لاي شيار كونش بالا پايين كرده بودم و آب كيرم اومده بود واسه همين الان هم مطمئن بودم كه كير پسره تا حدي لاي شيار كون زنم فرو رفته . ...واي ...واي...اوفففف ... جوري خودشو چسبونده بود به زنم فرزانه كه هر كس مي ديد گمان مي كرد كه با هم زن و شوهر اند. جالب اينكه فرزانه با اينكه برگشت و متوجه پسره شد ولي به روي خودش نياورد و خيلي عادي به خريدش و ديدن روميزي ها ادامه داد تازه هر چند گاهي به خاطر گذاشتن يكي و برداشتن يكي ديگه خم مي شد و خودش هم با كونش به كير پسره فشار مي داد . واي ...اين صحنه كه بارها هم انجام شد از لذت حالتي به من دست داد كه مي خواستم برم و از پسره و دوستش خواهش كنم كه بيان بريم خونه ما و زنم رو حسابي جلوي چشمم دونفري بكنند و حتي آخرش يك دست هم كون من رو جلو زنم بگاند. آخخخخخخ......كم كم ديگه فرزانه كونش رو كه فشار مي دا د به كير پسره ، همزمان هم آهسته مي چرخوند . در اين حالت به قيافه پسره كه نگاه كردم ديدم كه از لذت زياد پلك ها ي چشماش رو به هم نزديك كرده و زير لبي داره چيزي ميگه .

    خلاصه پسره يك سي دقيقه ايي با كون زنم حسابي حال كرد. وقتي كه از زنم جدا شد و من رفتم پيش فرزانه چشمم يه لحظه كه به كون زنم از نزديك افتاد ديدم همون قسمت مانتوش به اندازه قابل توجهي خيس هست . خيلي حال كردم با اين قضيه و توي مسير برگشت به خونه كه بهش گفتم پشت مانتوش خيسه گفت : " اونجا كه داشت رو ميزي مي خريد يه بچه بستني دستش بوده و ماليده بهش." اين و كه گفت فهميدم كه بله حدسم در مورد همكاري فرزانه با پسره و عمدي بودن كارش درسته و حتي زنم داشته با مالوندن كونش به كير اون پسره گردن كلفت حال هم مي كرده. در اين لحظه خودمم حس كردم با اين جريان دارم حال مي كنم.از اين موارد خيلي رخ مي داد حتي مواقعي كه زنم تنها يا با خواهرهاش مي رفت بيرون ديگه ببين چي مي شد ؟ ...كه من بي خبر بودم. ...ادامه دارد...
    Written by dime
    داستان هاي هيكل زنم فرزانه ((Written by dime))

    قسمت دوم
    يه چند روزي گذشت ، زنم يه خاله داشت كه خونشون به ما نزديك بود . خاله زنم سي و شش، سي وهفت سالش مي شد و شوهر كرده بود و يك بچه كوچيك هم داشت. از اون زنهاي بلوغ دومي و خوش استيل بود كه خوار هر چي مرد و ميگاييد. من هميشه با خودم مي گفتم اوففف اوففف ...اون كيري كه ميره تو كس اين رو بايد بوسيد. شوهرش يك جورايي پي عشق و حال خودش بود و چون بازاري بود همش با دوست و رفيق هاش مجردي حال مي كردند . زياد هم خونه نبود و اكثر شبها هم دير مي رفت خونه. خاله زنم كه اسمش هم مهشيد بود يه روز با بچه اش(پارسا) اومدن خونه ما تا با فرزانه برن شلوار لي بخرند. بخاطر شلوغي خيابونها ماشين رو هم نبردند . وقتي داشتن مي رفتند ديدم.. واي واي...چه سر و وضعي واسه خودشون درست كردن مثل اين شاه كس هاي خفن كه مادر آدم رو ميگاند..! من خودم هم اگر بهم پيشنهاد مي شد كه الان اين دونفر رو بكنم ...واقعا مي موندم كه از كدوم شروع كنم. چنان آرايشي كرده بودندو لباسهاي تنگ و بدن نمايي پوشيده بودند كه انگار دارند ميرن به دن .اوففف...اوفففف...سينه هاي فرزانه رو كه ديگه يه جورايي تا نوكش هم ميشد حس كرد. تصميم گرفتم تعقيب كنمشون چون مطمئن بودم كه صحنه هاي زيادي از دست مالي شدن زنم و خاله مهشيد مي بينم.
    توي حرفاشون شنيدم كه از يه بوتيك حرف مي زنند كه ادرسش همون طرف هايي بود كه مدتي پيش با فرزانه رفته بودم ودوباره ياد اون شب و اون صحنه هاي تحريك آميز افتادم. اون پسره كه چه حالي با زنم كرده بود و لكه نسبتا بزرگ خيسي كه روي كون زنم بود. حشرم زد بالا و مصمم شدم كه عقب شون برم.
    خلاصه رفتن و من هم پي شون رفتم تا كه داخل يك پاساژ در همون حوالي شدند . اوه اوه پسرها و مردها كه چشم از كون زنم و هيكل خاله اش بر نمي داشتن . بوتيكي بود كه زنم و خاله اش هميشه اونجا شلوار لي مي خريدند و هر دفعه هم كلي از مدلها و قيمتهاي شلوارهاش تعريف مي كردند . يادمه چند سالي مي شد كه مشتري اون مغازه بودند .مي گفتند خوب تخفيف مي ده. البته من هم حدودي مي دونستم كدوم بوتيك رو مي گن ولي تا حالا توش نرفته بودم چون بيشتر لباسهاي خارجي زنونه ودخترونه و كارهاي تك واسه خانومها مي اورد ، اللخصوص شلوار جين هاي تركيه.
    خلاصه اونروز هم مستقيم رفتند اونجا و داخل شدند.من هم پشت سرشون از دور تعقيبشون مي كردم ،وقتي مغازه رو ديدم مشخص بود كه داره تغير دكور ميده و يه جورايي تعطيل بود. وقتي توي مغازه رو ديدم داشتم شاخ در مي اوردم همون پسره اون شبي كه زنم رو مي مالوند صاحاب اونجاست و دوستش هم كه مثل خودش هيكلي چهارشونه با بازوهاي كلفت داشت اونجا بود . اسم هاشون اميد و شروين بود كه بعدا فهميدم . شروين اوني بود كه اونشب كون فرزانه رو مي مالوند و فرزانه هم باهاش همكاري مي كرد ... پس بگو قضيه از كجا آب مي خورد ؟ زنم و شروين ازقبل هم ديگر رو ميشناختند..!! يعني زنم با شروين خيلي وقته كه با هم رابطه دارند ...!!! پس يقينا" شروين توي اين چند سال زنم رو مي كرده حسابي !!! اوففف اووففف ... چي مي ديدم ... شروين كه از پشت ويترين اومد اينطرف تر يه شلوار كشي اسپورت ، رنگ طوسي روشن، از اين شلوارهايي كه جديد مد شده و راحته و مثل گرمكن ورزشي مي مونه ، پوشيده و بقدري اين شلواره تنگ و كشي بود كه به هيكل ورزيده و توپر شروين چسبيده بود و باعث مي شد كه بر جستگي كيرش به طور واضحي از پشت شلوارش معلوم بشه. اين تازه شق نشده اش بود ... جوووون ...توي اين فكر بودم كه اگر شق بشه چه جررررري مي ده كس زنم رو، كه يكدفعه يادم اومد كه حتما تا حالا توي اين چند سال خيلي جرررررر داده زنمو با اون كيرش.... از اين فكر احساس رضايت كردم و دوست داشتم همچنان كير شروين كون زنم و واسم گشاد كنه.
    پس زنم واسه خودش بكن داره ... بگو چرا تو ي اين مدت اخير اينقدر هيكلش زنونه تر و سكسي تر شده !! خيلي داشتم با اين فكرها حال مي كردم ...!! نمي دونم چرا...؟ اون مغازه ها دوتا درب داشت . يك درب پشت مغازه كه واسه ورود جنس و وسايل بود يكي هم اين جلويي كه واسه مشتري ها بود. درب پشتي به يك فضايي پاركينگ مانند باز مي شد و يك سري خرت و پرت هايي جلوي درب هر مغازايي ريخته بود. از اينور يعني از جلوي مغازه هم ديد نداشت چون با يك پنل جلوي ديدش رو كور كرده بودند. با خودم گفتم كه اگر شروين بخواد زنم رو بكنه حتما مي بره اون پشت ، پس بهتره برم ازبيرون توي پاركينگ و از اونور ببينم مي تونم جايي مناسب واسه ديدن پيدا كنم يا نه ؟ تو اين فكرها بودم كه يك دفعه اميد با مهشيد رفتن اونور پنل و خاله زنم بچه اش رو نبرد و گذاشت پيش فرزانه و شروين . از طرفي بوتيك شروين همون طوري كه گفتم مدتي واسه چيدن دكور جديد تعطيل بود . از ريخت و پاشي كه توش بود ، مي شد فهميد . بوتيك ته راهرو بود و چند تا مغازه ي قبل از اون هم خالي بوند ، انگار هنوز كسي واسه اجاره يا خريدشون نيومده بود. واسه همين اون راهروي پاساژ يه جورايي خلوت بود و تك و توك كسي ميرفت ، كه اونم از بوتيك دارهاي همونجا بودند كه همديگر رو ميشناختند.
    خلاصه فهميدم كه مهشيد هم واسه خودش بكن داره ....! اي ول ...واقعا چه حالي مي كرد آقا اميد ....من خودم از اون روزي كه خاله زنم رو ديدم ديوونه اش شدم يكي از ارزوهام بود كه روزي بكنمش...ولي فقط چون شوهرش آدمي لوطي و بامرام بود و يه جورايي حال مي كردم با هاش ، از طرفي به من هم خيلي احترام مي گزاشت ، واسه همين كاري نمي كردم. ولي الان نمي دونم چرا از اينكه مي دونم اميد داره زنش رو مي كننتش دارم لذت مي برم و دوست داشتم اميد هم با اون هيكلش كه واقعا هر دختري حشري مي شد واسش، زنم فرزانه رو هم بكنه. خلاصه توي اين فكرها بودم كه يك دفعه يه پسره رفت توي مغازه و بعد از سلام و احوالپرسي شروين مقداري پول داد بهش و وقتي داشت مي رفت پارسا(پسر خاله خانمم) رو هم برد كه بعد فهميدم شروين به يكي از اون نظافت چي ها سفارش كرده بود كه پارسا رو ببره توي بازيگاه كوچكي كه وسط طبقه پايين پاساژ بود. كه بچه ها رو مي زاشتن اون تو و خودشون مي رفتن خريد .شروين اين كار رو كرد تا بازنم تنها بشه كه بتونه حسابي فرزانه رو پاره كنه . شروين يه چيزههايي به فرزانه گفت و فرزانه هم رفت داخل يكي از اون دوتا اتاق پروي كه اونجا بود بعد از چند دقيقه چراغ هاي مغاره رو هم شروين خاموش كرد و قتي داشت مي رفت توي اتاق پرو در رو كه وا كرد من يه چند ثانيه فرزانه رو ديدم كه فقط شورت و سوتين تنش هست و سينه هاش بزرگ تر از هميشه بنظر مي رسيد ، شروين هم كيرشوداشت از زيپ شلوارش مي اورد بيرون و همين كه داشت درو مي بست ديدم كه زنم داره زانو مي زنه تا كير شروين رو واسش ساك بزنه .... ديگه هر چي موندم چيزي نتونستم ببينم ، حدودآ يك ساعت اون طرفها پرسه زدم و راهي واسه ديد زدن پيدا نكردم حتي در ورودي پشتي هم بسته بود . من فقط بيست دقيقه بعد ديدم كه اطاق پرويي كه شروين داشت توش زنم رو مي گاييد به شدت تكون مي خورد كه فهميدم اوففف.......اوفففف..........آقا شروين داره تو كس زنم تلمبه هاي شديدي به حالت ضربه ايي چكشي وارد مي كنه ، معلوم بود كه كار كشته و اينكارست . من از تصور ش ديگه نتونستم طاقت بيارم و سي ،چهل دقيقه بعدش ديگه اومدم خونه ، جدودا يك ساعت اونجا موندم ولي اونا هنوز مشغول گاييدن فرزانه زنم و مهشيد خاله اش بودند . همين طور كه به گاييدن زنم توسط آقا شروين فكر مي كردم ، لذت مي بردم از اينكه زنم زير چنين پسر هيكلي و كار بلد مي خوابه و اون با كير كلفتش كس و كون زنم رومي گاد. حتي از اين موضوع رضايت كامل داشتم و دلم مي خواست گاييده شدن زنم توسط آقا شروين رو با چشمام ببينم....ادامه دارد........
    Written by dime
    « داستان هاي هيكل زنم فرزانه » ( written by dime ) ._________________________________________________ ___________________________

    قسمت سوم
    ......اونشب زنم وقتی برگشت ازش پرسیدم شلوار خریدی ؟ که در جواب گفت :
    " نه ، اون مغازه ایی که با خاله رفتیم تازه از ترکیه یک سری لباسهای جدید آورده بود و داشت دکور عوض می کرد ، که قرار شد با خاله چند روز دیگه بریم ."
    من هم گفتم : آها...! پس اینطور .
    چند روزی گذشت و من همش به اون روز غروب فکر می کردم و صحنه های کوس دادن زنم ، فرزانه به اون پسره ، صاحب بوتیکه ، که اندام ورزیده و قوی ای هم داشت . اینکه چطوری داشت توی زنم تلمبه می زد ، و آخخخخ آخخخخ آخ...از همه لذت بخش تر
    اینکه ازبس محکم و با شدت کیرش رو تو کوس فرزانه می کرد که اتاق پرو تکون تکون می خورد .
    باور کنید تواین چند روزه همش داشتم به این مو ضوع فکر می کردم و هر سری که چشمم به باسن و قوس کمر زنم می افتاد با یادآوری هیکل اون پسره و تصور لحظه ایی که داره زنم رو می کنه ، آب کیرم رو می آوردم . جالب اینکه از این کار لذت می بردم و برام هر دفعه تازه تر و لذت بخش تر هم می شد . و وقتی به تکرار واقعی این اتفاق و تماشای اون پسره که روی زنم خوابیده و داره میکندش فکر می کردم تصمیمم برای دیدن این واقعیت دو چندان می شد و دوست داشتم هر چه زودتر این مهم ، رخ بدهد و من هم مناظره گر باسن واقعا بزرگ و گنده زنم ، زیر کیر مردی هیکلی و خوش اندام ، باشم که با دستان قوی اش دو طرف کمر زنم را گرفته و درحالی که روی کون زنم نشسته است، کیرش را به شکل قائم در آن فرو برده. .......وای ....جونننن ... چه حالی میده؟...آخخخ.

    چند روزی گذشت یه شب.. فرزانه رو کرد به من و گفت : " راستی .. ویزای سعید (شوهر خاله اش، شوهر خاله مهشید) درست شده و چند روز دیگه مادرش رو می بره آلمان واسه جراحی ."
    البته لازم به توضیحه که : مادر شوهر خاله زنم ، یه عارضه ایی داشت .. دقیقا نمی دونم...ولی از این سرطانهای خوش خیم که مخصوص خانمها ی پا به سن گذاشته است.
    سعید هم تنها پسرش بود و چون پول دار هم بود ،مادرش را همش واسه جراحی می برد آلمان ، دو ، سه دفعه قبلا هم برده بود .
    خلاصه فرزانه گفت که واسه همین پس فردا، خواهر سعید مادرشون رو از شهرستان میاره تهران تا فرداش که می خوان برن فرودگاه از این جا برن .
    بازم اینو بگم که رابطه مهشید با خانواده شوهرش از اون موقعی که من یادمه ، تیره و تار هست ، و با هم یه سری مشکلات دارند، مثل اینکه از اول راضی به ازدواج پسرشون با مهشید ، خاله زنم ، نبودند . و کلا باهم قطع رابطه اند.
    ..با خودم گفتم پس مثل سری های قبل خاله زنم باید شب قبل از رفتن سعید ، بیا ید خونه ما تا با مادر شوهر و خوارشوهرش رو ی در روی نشه ..

    همین طور هم شد فردا که اومدم خونه دیدم فرزانه داره می ره بیرون و گفت : میرم پیش خالم ، تا بریم یه دوری بزنیم ، در ضمن خاله مهشید ، هم شب با من می اید اینجا ...

    زنم ، فرزانه اینو گفت و وقتی که داشت میرفت ، دیدم اوووووفففف اوفففففف ... همون مانتو شو پوشیده بود که شبیه کت بود . اوف اوف ...اوف ..... چنان تنگ و چسبیده به تنش بود که انحنای باسن و قوس کمرش شدیدا خودنمایی می کرد . یعنی مطمئن باشید هر کسی تو خیابون فرزانه رو با این استیل و این مانتو می دید ، متوجه این قضیه می شد و بی شک با خودش می گفت : این زنه عمدا اینطوری لباس پوشیده تا کیرمردهای دیگه رو راست کنه ."

    خلاصه من هم رفتم حموم وبا فکر و خیال و تصور استیل زنم و نگاه پسرهای دیگه به کونش و .... کیرم راست شد و آبم کیرم همین که تصور اون لحظه ی گاییده شدن زنم توسط یک مرد هیکلی رو کردم ، با شدت به بیرون پاشید .
    .
    کلی فکر کردم و گفتم باید راهی پیدا کنم تا بتونم این تصوراتم رو ، وقتی واقعا داره رخ میده ببینم . از طرفی این مدت که سعید میرفت آلمان ، خاله مهشید تنها بود و پارسا هم که خیلی کوچیک بود و چیزی حالیش نمی شد ، در نتیجه خونه اشون مکان مناسبی می شد تا هر روز بکن هاشون رو ببرند خونه و حسابی بهشون بدند .
    من به این قضیه شک نداشتم و در نتیجه برای پیدا کردن راهی واسه نفوذ به خونه خاله مهشید و رسیدن به آرزوم ، فکر کردم .
    خیلی با خودم فکرو خیال کردم ولی راهی به ذهنم نمی اومد ... البته من هر جور که می شد باید این جریان رو می دیدم ولی تمام سعی ام اول بر این بود تا خودم تنها و بدون اینکه کسی بفهمه ، و بخواهد حتی کمکم کنه ، راهی مناسب پیدا کنم . ولی نشد که نشد...
    در نتیجه با سبک و سنگین کردن جنبه ها ی موضوع ، ارزیابی خطرات و تهدید ها و سنجیدن فرصت ها و لذت های آن ، فرایندی رو در جهت دستیابی به اهداف ، در ذهنم تصویر کردم که منو به آغاز یک رابطه ی خاص و کاملا متفاوت،سوق می داد، رابطه ایی که تا به امروز بین من و هیچ یک از اعضای خانواده زنم وجود نداشت.
    راهی جز اینکه بطور واضح و صریح و خارج از لفافه با خاله زنم دراین مورد صحبت کنم ، نداشتم .
    شب فرزانه به همراه خاله مهشید اومدند ، و بعد ازشام و شوخی و خنده وکلی سر به سر خاله مهشید کردن من به بهانه اینکه صبح زود بایدبلند شم رفتم که بخوابم . تو ی همین لحظه خاله مهشید گفت : " خاله جون ، صبح منم همرات میام که برم خونه پیش پارسا تا یه وقت نکنه از خواب بلند بشه ، ببینه که تنهاست و بترسه و گریه کنه .." آخه سعید گفت که بزارم پارسا امشب پیشش بمونه تا مادر و خواهرسعید بتونند ، پارسا کوچولو رو ببینند.
    من هم گفتم باشه پس صبح بیدارتون می کنم .
    من هم که دنبال یه فرصت بودم تا بتونم با خاله مهشید تنهایی صحبت کنم . دلهره و اضطراب خفیفی داشتم . وقتی رفتم روی تختم شروع کردم به اماده کردن دیالوگ و نحوه صحبت با مهشید و صحنه هایی که فردا صبح ممکن بو د پیش بیاد رو ، مرور می کردم و همش خودم رو در موقعیتهایی می گذاشتم که ممکن بود با مطرح کردن موضوع با خاله مهشید رخ بده .
    ببینید... واقعا نمی دونستم که اولش باید چه جوری موضوع رو مطرح کنم؟ و بگم که به دنبال چی هستم ؟ ... خاله مهشید چی در جوابم می گفت .؟ آیا طبیعی برخورد می کرد و می پذیرفت ؟ یا ....... یه وقت نکنه بزنه اون کانال و یه کارای بچه گانه ایی انجام بده که آبروی هممون رو پیش هم به بره...اونوقت من دیگه باید قید زندگی با فرزانه رو می زدم و طلاقش می دادم که در این صورت از اون طرف به پدر و مادرم و فامیل چی می گفتم ؟ اگر هم طلاق نمی دادم که از این طرف با خبردار شدن فرزانه از اینکه من رابطه اش را با اون پسره می دونستم و تا الان به روی خودم نیاوردم و تازه برای دیدن گاییده شدنش توسط اون پسره مشتاق هستم و لذت هم می برم، اون موقع بود که دیگه کنترل کارها و رفتارهای فرزانه در ادامه زندگی ، کار حضرت فیل هم نبود . خلا صه دلم فقط به گافی خوش بود که از مهشید گرفته بودم .
    صبح توی مسیر ، دلم رو به دریا زدم و قضیه رو به خاله مهشید ، بیان کردم. اول هم با تعریف اتفاقات اون روز توی مغازه، شروع کردم تا اینکه بفهمه من از گاییده شدنش توسط امید هم ، مطلع هستم . این طوری دیگه آچمز می شد و نمی تونست خلاف خواسته ی من، کاری بکنه و چیزی بگه.
    همه چیز به شکل شیطانی و کثیفی داشت پیش می رفت ، خاله مهشید بعد کلی رنگ عوض کردن و سرخ وسفید شدن ازشدت خجالت پیشه من، با لا خره به خودش مسلط شد وکم کم لبخندهای شیطنت آلودش نمایان شد .
    من و مهشید اونروز خیلی باهم در این مورد حرف زدیم حتی من رفتم بالا توی خونشون و با هم تمامی نکات لازم رو طبق نقشه ی من و در محل ، مرور کردیم .
    بله... باید بدونید که حدثم درست بود ، اون دوتا پسره، هر وقت که سعید نبود ومسافرت میرفت ، و خونه مکان می شد می اومدند و خاله مهشید و زنم فرزانه رو حسابی می کردند.
    دمشون گرم ، چه حالی می کردند با گاییدن مهشید وفرزانه .
    اینجا بود که از خاله مهشید فهمیدم ، شروین اسمه بکنه زنمه و اسمه بکنه خودش هم امید هست. و اینکه امشب قرار بود بیان خونه خاله مهشید و از این طرف هم فرزانه یه بهانه ایی جور کنه ، که بتونه تا صبح خونه خالش بمونه و کس و کونش رو روی کیر شروین، بزاره و اینطوری خیالشون از بیدار شدن ناگهانی پارسا کوچولو هم راحت بود. بالاخره یک نفر مواظب پارسا می شد تا اون یکی کارش و بکنه و بالعکس.
    اوففف....اوفففف... باسن ها و پستونهای خوش فرم و سکسی ایی که آرزوی هرمردی بود تا بتونه فقط یک بوس کوچیک بکنته شون . فرزانه ، زنم با این هیکل زنونه و کونه بسیار گنده اش ، واقعا نفس هر مردی رو در می آورد .

    جووون ...حتی فکر اینکه زنم با پاهای خودش بره و کونش رو زیرکیر کلفته یک پسره هیکلی بزاره ، تا اون هم حسابی بکنتش، هیجان خاصی بهم می داد ، به نحوی که داشتم از شدت شهوت زیاد دیوووونه می شدم و می خواستم هر چه زود تر این اتفاق بیافته تا برم کیره شروین رو ببوسم و بهش بگم که زنم متعلق به شماست و ازش خواهش کنم تا ، حسابی کون و کس زنم رو جلوی چشمام بگاد... دقیقا همون جور که اون شب تو ی مغاره اش می کرد که اطاق پرو به لرزه افتاده بود .

    مهشید ، بهم گفت : امروز قراره که به شروین و امید ، خبر فطعی شدن بر نامه امشب رو اعلام کنیم . در نتیجه فرزانه هم برات یه بهانه ایی میاره که شب و اینجا پیشه من می مونه و خونه نمیاد . تو هم چیزی نگو و قبول کن ، و خودت هم این اطراف تو ماشین منتظر باش تا سر یک فرصت مناسب که بهت تک زنگ زد م آماده باشی و وقتی آیفون رو زدم و در و باز کردم بدون معطلی خودتو برسونی بالا جلوی در واحد ، ازون به بعدش دیگه خودت متوجه می شی که باید چکار کنی .
    همین طور هم شد و وقتی فرزانه بهم زنگ زد و گفت : که من با خالم دارم میرم بیرون تا شلوار و مانتو بخرم ، فهمیددم که همه چی طبق حرف های خاله مهشید داره پیش میره و اوضاع مرتب هست .
    من هم ادامه ندادم گفتم باشه عزیزم ، به خاله سلام برسون !

    خلاصه طبق قرار قبلی، شب که شد به سمت خونه خاله مهشید اینها حرکت کردم ، اما نمی دونم چرا همش یک حسی بهم می گفت که بدون ماشین برم ، من هم با خودم ماشین نبردم . به کوچه شون که رسیدم ، پارکی سر کوچه بود و رفتم توی تاریکی یک جایی که می شد در خونه خاله مهشید رو هم ببینم ، نشستم و شروع کردم به سیگاری کشید ن .
    یک ، سه ربعی گذشت که دیدم یک Hammer وارد کوچه شد و اونطرف کوچه و مقابل در مهشید اینها ، پارک کرد و دوتا جوون هیکلی و بلند قامت ازش پیاده شدند .

    بله ...شروین و دوستش امید بودند. واقعا عجب هیکلی داشت این شروین ، بی شک ، هیچ زنی بهش نه نمی گفت . وای وای .. یعنی تا چند دقیقه دیگه شاهد کس دادن زنم به چنین هیکل کار کرده و نیرومند ،هستم. واقعا هم برای زنم،فرزانه بااون هیکل لوند وسکسی اش یک چنین هیکل ورزیده ایی مناسبه ، تا حسابی بتونه سیر آبش کنه ، و یک کیری مثل کیر شروین تا ساعتها کون و کس زنم ، فرزانه رو بکنه و حالش رو سر جا بیاره .

    ادامه دارد ......

  2. 5 کاربر زیر به خاطر این پست مفید از BAT تشکر کرده اند

    2reza666 (03-09-2017), jkomeyl (06-14-2014), mj90 (05-18-2014), sexyhotman (09-05-2014), مینا جون (10-09-2013)

  3. #2
    عضو کهنه کار
    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    نوشته ها
    847
    سپاس
    19
    736 بار در 106 پست تشکر شده

  4. #3
    عضو تازه کار
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    نوشته ها
    16
    سپاس
    0
    2 بار در 2 پست تشکر شده
    اینجور داستانای بیخود نزارین
    طرف چقدر باید بی غیرت باشه که بااینکه میدونه زن کون میده بازم باهاش زندگی میکنه
    نزارین آقا نزارین
    این زاذه ی ذهن آدمای جقی ه

  5. #4
    عضو تازه کار
    تاریخ عضویت
    Aug 2013
    نوشته ها
    7
    سپاس
    8
    Thanked 1 Time in 1 Post
    ادامش كوسكش كو ؟

  6. #5
    عضو تازه کار
    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    محل سکونت
    mashad
    نوشته ها
    21
    سپاس
    77
    14 بار در 8 پست تشکر شده
    کیری بقیش رو بذار دیگه

  7. #6
    عضو عادی
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    نوشته ها
    87
    سپاس
    0
    6 بار در 4 پست تشکر شده

    ادامه......

    ادامشو بگو. دوس دارم بدونم زنت چجوری گاییده میشه.

  8. #7
    عضو تازه کار
    تاریخ عضویت
    Apr 2014
    نوشته ها
    10
    سپاس
    7
    0 بار در 0 پست تشکر شده
    برو جقتو بزن

  9. #8
    عضو کهنه کار
    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    نوشته ها
    847
    سپاس
    19
    736 بار در 106 پست تشکر شده
    Up?....?..............booooooodooooooo

  10. #9
    عضو تازه کار
    تاریخ عضویت
    Feb 2016
    نوشته ها
    7
    سپاس
    0
    0 بار در 0 پست تشکر شده
    کون پاره ادزس بده تا بیام کوس و کون زنتو خالشو کون خودتو جر بدم که همش بگی اوووف اوووف اووووف.هیکلم و تیپم از اون شروین گوزو وامید چسو هم خیلی خیلی بهتز و قویتره.

  11. #10
    عضو تازه کار
    تاریخ عضویت
    Jun 2014
    نوشته ها
    15
    سپاس
    0
    3 بار در 3 پست تشکر شده
    باز هم یک نوجوان کیری یک داستان نوشت

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمی‌توانید تاپیک جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمی‌توانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمی‌توانید پست های خود را ویرایش کنید
  •