صفحه 12 از 13 نخستنخست ... 210111213 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 111 به 120 از 123

تاپیک: داستانهای فتیشی

  1. #111
    Banned
    تاریخ عضویت
    Mar 2014
    نوشته ها
    91
    سپاس
    140
    38 بار در 30 پست تشکر شده
    زن عمو کوچیکتر من 30 سالش بود و خیلی خوشگل بود و هیکل خوب ،کمر باریک و پاهای بسیار زیبا با ناخن های بلند بسیار زیبا و دیوانه کننده داشت و من همیشه آرزو داشتم که برای یک بار هم که شده بتونم یه بوسه کوچیک به پاهاش بزنم ولی موفق نشدم و عموم برا ادامه تحصیل در مقطع دکتری قبول شد مالزی و با زن عموم رفتن مالزی من خیلی ناراحت بودم که پاهای نازنین زن عموم رو از دست دادم تا یک سالی گذشت و اونا برا کریسمس اومدن ایران و اومدن خونه ما تا اومدن کلی حال و احوال کردیم بعد عموم با بابام رفتن بیرون دیدن بقیه اقوام و زن عموم گفت من خسته پروازم میمونم خونه استراحت کنم بعد مامانم بهم گفت با زن عموت برو ساکاش رو ببر براش اتاق بعد هرچی خاست بهش بده تا من برم آشپزخونه برا شام یه چیز درست کنم.منم ساکای زن عموم رو برداشتم و زن عموم رو بردم اتاقی که براشون آماده کرده بودیم بعد زن عموم از خستگی سریع افتاد رو تخت تا بخوابه
    بعد گفتم : با کفش می خوابید؟
    گفت:انقدر خستم حال ندارم درشون بیارم
    بعدش من که آرزوم خدمت کردن به زن عموم بود گفتم :میخاین من براتون درشون بیارم؟
    (فکر کنم اونم حالیش شده بود که من میخام بردش باشم چون زن خیلی باهوش و تیزی بود و ااز طرفی وقتی هم که ایران بودن 2،3 باری به بهانه قلقلک دادن و شوخی دست و لبام رو به پاهاش رسونده بودم ) گفت:آخه زحمتت میشه.
    -نه بابا چه زحمتی و شروع کردم چکمه هاش رو از پاش در آوردم چون زمستون بود جوراب های کلفتی هم به پاش کرده بود بعد که چکمه هاش رو گذاشتم کنار گفتم الان تو خونه هوا گرمه میخاین جوراباتون رو هم در بیارم تا پاتون هوا بخوره؟
    -گفن:آره عزیزم ببخشیدا زحمتت شد چون خیلی خستم خودم نتونستم در بیارم.بعد گفت فقط درشون اوردی بزارشون گوشه اتاق تا بیدار شدم بشورمشون چون 2 روزه پام تو چکم است حسابی جورابام بوگرفته
    -من که عاشق بو و عرق پای زن عموم بودم با اشتیاق گفتم : من براتون میشورم شما با خیال راحت بخوابید
    -اونم که فکر کنم قضیه رو گرفته بود این سری با تحکم بهم گفت:باشه پس کفشام رو هم ببر حسابی واکس بزن و بعد که این کارا رو کردی تا من خوابم بیا قشنگ لاک ناخن های پام رو حسابی پاک کن و چرک لای انگشتای پام رو با دستمال پاک کن.
    -من که کمی جا خورده بودم ولی خوشحال شدم و رفتم همه این کار را رو کردم البته بجای دستمال بازبون ناچیزم لای انگشتاش رو پاک کردم بعد که بیدار شد منتظر بودم دستورات بیشتری بهم بده ولی بخاطر این که عموم و اکثر فامیل دورمون بودن دیگه رفتار عادی میکردیم تا سفرشون تموم شد و برگشتن مالزی و من موندم و باز یه دنیا حسرت.
    همه چیز گذشت تا اینکه تابستون شد و مامان بابام تصمیم گرفتن من رو برا 3 ماهه تابستون بفرستن مالزی پیش عموم اینا تا اگه تونستم کلا دیگه بمونم اونجا و سال آخر دبیرستانم رو اونجا بخونم چون واقعا عموم اینا من رو خیلی دوست داشتن و بچه دارهم نمیشدن.
    من هم با اشتیاق قبول کردم و رفتم مالزی تا 2 هفته اول همه چیز عادی بود چون با زن عموم تنها نشده بودم چون اون هم اونجا درس میخوند و صبح با عموم میرفت دانشگاه و عصر باهم میومدند تا دیگه دانشگاه اون ها هم تموم شد و عموم تصمیم گرفت برا شرکت توی یه سمینار علمی 60 روزه که حالت کلاس دانشگاهی داشت بره اتریش و بعد از اون دیگه من و زن عموم تنها تو خونه بودیم .
    روز دوم بود که عموم رفته بود زن عموم من رو صدا کرد تو اتاقش و بهم گفت : من فهمیدم تو دوست داری برده ی من باشی پس از الان تا وقتی که عموت میاد تو برده ی منی و منم سرورت فهمیدی؟
    -منم که خیلی خوشحال بودم گفتم چشم سرورم.
    -گفت پس برو لخت شو کامل و بعد مثل یه سگ واق واق کنان بیا تو اتاق
    من هم این کار رو کردم و رفتم تو اتاق زیر پاهاش تا بهم گفت پاهاش رو کامل لیس بزنم و ببوسم بعد با زبونم زیر ناخن هاش رو تمیز کنم.بعد که کارم تموم شد مثل یه خر سوارم شدن و بردمشون آشپز خونه تا صبحانه میل کنن بعد که میل کردن به من که تا اون موقع در حال لیسیدن پاهای نازشون بودم گفت توهم گرسنته؟گفتم:بله سرورم
    گفت:خوبه برو سطل آشغاله دستشویی رو بیار و توش رو با دهنت خالی کن و بیارش اینجا منم این کار رو کردم وتوش فقط دستمال های انی و شاشی خانم بود اون هارو خالی کردم وسطل رو بردم پیش خانم گفتند:خوب حالا نوبت صبحانه خوردن توه بعد خانم دستور دادن که سرم رو بکنم توی سطل بعد خانم انگشت انداخت تو گلوش و یه ذره استفراغ کردند توی سطل بعد به من دستور داد که بخورم منم با ولع شروع کردم به خوردن تمامش پر بود از نون تست و مربایی که صبحانه میل کرده بودند بعدش ازشون تشکر کردم.
    بعد از صبحانه ایشون هم کامل لخت شدند و بهم گفتند اگه کیرت بلند بشه جوری تنبیهت میکنم که بشی دختر. بعد ایشون من رو کردن توالت خودشون و ان و شاشون رو که خیلی خوشمزه بود کردن تو دهنم و بعدمن تشکر کردم ازشون با پارس کردن ولی چون کیرم یه مقدار بلند شده بود ایشون لطف کردن با پاهاشون زدن تو تخمام و بعد برای 1 ساعت با دست و پا و چنگ افتادن به جون من و بعد که حسابی همه بدنم و صورتم خونی شد ایشون شروع کردن به له کردن تخمام که دیگه از حال رفتم وقتی بلند شدم دیدم با یه سیخ داغ دارن رو کیرم و تخمام رو میسوزونن و روش نمک میریختن که دوباره بیهوش شدم و وقتی بلند شدم دیدم کلی ان رو صورت و دهنمه و تو حموم هستم و کنارمم یه سطل پر از شاشه احساس کرد کیرم داره میسوزه اومدم بلند شم دیدم خانم با طناب بستتم و نمیتونم بلند شم بعداز کلی سروصدا خانم اومد بالا سرم و گفت یه روزه بیهوشی و دیروز چند بار بلند شدی تا دیدی با سیخ داغ دارم میزنم رو کیرت دوباره بیهوش شدی منم از دیروز تا حالا بهت لطف کردم و انم رو فقط رو تو کردم و شاشم رو هم توسطل تا بلند شدی بخوریشون و بعد بهم گفت تمام ان هارو می خوری یه تیکش یمونه دوبااره باسیخ داغ میشی منم که گرسنم بود همشون رو خوردم بعد خانم دستور داد دهنم رو باز کنم تا شاش هاشون رو از تو سطل بریزن نو دهنم وسطاش بود که گفتم خانم دیگه نمیتونم که گفتند یا می خوری یا با سیخ داغ میشی منم از ترس سیخ داغ هرطوری بود شاششون رو خوردم بعد خانوم طناب رو باز کرد اومدم پاشم دیدم نمیتونم و کف پام داره میترکه که خانم گفتند:تو برده منی بخاطر همین باید فقط مثل سگ چاردست و پا باشی بخاطر همین کل کف پاهات رو سوزوندم که نتونی پاشی بعد کیروتخمام رو دیدم که همه جاشون قرمز شده بود و جای سیخ روشون که یک دفعه خانم سرم داد زد و گفت:یالا باید تشکر کنی بعد من کلی هاپ هاپ کردم و خانم سوار من شدن و چون عصر بود خانم دستور دادن که ببرمشون آشپزخونه و بعد نزدیک 1 ساعت من تمام خر خانم بودم و خانم داشتند شام درست میکردند برا خودشون بعدش خانم رو بردم اتاق خوابشون و ایشون دستور دادند که آلتشون رو بلیسم تا آبشون اومد و دستور دادند که همش رو بخورم و تشکر کنم بعد خانم دستور داد کل بدنشون رو با زبونم بشورم که 2 ساعت طول کشید بعد خانم رو بردم که شام میل کنند که به من گفتند برا شام مهمون دارند و تا اون برسه به من گفتند تو برده یه منی ولی برده ی اون هم میشی و هر کاری گفت میکنی وگرنه با سیخ داغ میشی.
    چند دیقه بعد مهمونشون اومد و یه خانم خوشگل و قد بلند و بسیار زیبا بود که فکر کنم زن عموم کامل من رو براش تعریف کرده بود
    (از این جا به بعد داستان به زن عموم میگم خانم و به دوستش هم میگم بانو)
    بعد بانو هم مثل خانم لخت شدن و اومدن جفتی سوار من شدند و بردمشون سر میز شام و در حالی که اون ها شام میخوردند من داشتم پاهای بانو رو لیس میزدم بعد از شام گفتند که نوبت شام خوردن منه بعد بانو دستور داد دهنم رو جلو صورتش باز کنم بعد شورع کرد به استفراغ کردن تو دهنم و منم با لذت خوردم بعد خانم دستور دادند که همین کار رو هم برا ایشون بکنم بعد که استفراغ خانم رو هم خوردم . بانو و خانم هر دو اناشون رو با شاشاشون کردن تو دهنم و منم با لذت خوردم بعدش نزدیکای 2 ساعت رو من راه رفتند و تف انداختن تو دهنم انقدر تف انداختن تو دهنم زبونم سفید شده بود.یعد خانم داده بود بانو از بیرون یه قفس بیاره برا من تا توش یخوابم البته فقط میتونستم توش چهار دست و پا باشم چون هم کوچیک بود هم کوتاه وبرا سگ بود و از اون شب تا یک ماه بانو هم اونجا بود و من هر روز و هرشب برده ی اونا بودم و اناشون و... میخوردم بعد از یک ماه که بانو رفت دوباره من فقط برده زن عموم بودم و بعد چند روز قبل از این که عموم بیاد بهم گفت وقتایی که عموت نیست تو برده ی منی و وقتایی که هست نه ولی هر حرفی گفتم باید گوش کنی وگرنه کلی عکس ازت دارم که رو میکنم بعدش که عموم اومد کارام رو درست کرد که بمونم مالزی و همون جا ادامه تحصیل بدم ولی من فکر میکردم چون شدم برده ی زن عموم دیگه نمیتونم تو درس موفق باشم و تا قبل از شروع کلاسای سال آخر دبیرستانم هرروز فقط کارم خوردن ان زن عموم بود و چون عموم دیر میومد فکر میکرد من ناهار شام خوردم ولی من فقط ان زن عموم رو میخوردم ولی از وقتی که کلاسام شروع شد زن عموم مجبورم کرد که درس بخونم و میگفت من برده بی سواد نمیخام و میگفت نمرت پایین شه عکسا و فیلمات رو به همه نشون میدم. مینشست بالا سرم و با سیخ و شلاق مجبورم میکرد درس بخونم هرچند هنوز غذام فقط انش و شاش و استفراغش و آب آلتش بود(حتی نمیزاشت آب بخورم بجای آب،، شاش و آب دهنش و آب منیش رو میداد) ولی درسم خوب شده بود و الان دانشجو پزشکی هستم و همه چیزم رو از زن عموم دارم و هنوز هم بردش هستم و الان با لذت تمام و افتخار انش رو هم میخورم و الان 4 ساله هیچی به غیر از ان و شاشش نخوردم و هرجا رفتم به یه بهانه ای غذا نخوردم و الان یه دوست دختر مالزیایی پیدا کردم که اون رو مجبور کردم ان زن عموم رو بخوره و هرچند اون اوایل به زور وبا اکراه میخورد و فقط بخاطر عکساش میخورد ولی الان اون هم با افتخار ان زن عموم رو میخوره و لذت میبره و گاهی اوقات با من دعوا میکنه که چرا بیشتر از اون ان خوردم والان که این داستان رو دارم براتون مینویسم خودم در حال خوردن پاها وشاش زن عموم هستم و دوست دخترم هم داره انشون رو میخوره البته اینم بگم که خانم ما رو مجبور کردن ان و شاش همدیگه رو هم بخوریم یعنی الان من ان دوست دخترم رو میخورم اونم ان من رو و هرروز صبح هم فقط زن عموم رو میپرستیم البته گاهی اوقات بانو هم میاد و من ان اون رو میخورم .
    ______________________
    این داستان را از فیسبوک کپی کرده ام.داستانی است بس مصخرف.فقط برای کامل بودن آرشیو پست کردم.
    ویرایش توسط milad42 : 11-16-2014 در ساعت 03:10 PM

  2. #112
    Banned
    تاریخ عضویت
    Mar 2014
    نوشته ها
    91
    سپاس
    140
    38 بار در 30 پست تشکر شده
    حدود 6 ماه بود که باهاش آشنا شده بودم …
    اسمش نگار بود . دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی . در واقع همکلاس بودیم . از وقتی دیدمش دوباره این حس نهفته وجودم به جوش و خروش افتاده بود . همین باعث شده بود که بعد از دو سال تنهایی دوباره با یه دختر طرح دوستی بریزم. راستش عاشقش نبودم اما یه جورایی مجذوبش شده بودم ! نگاه هاش ، حرف زدناش ، خنده هاش و کلا تمام رفتارش واسم لذت بخش بود. احساس میکردم به دختر رویاهای من خیلی نزدیکه . یک دنده ، مغرور ، مقتدر و البته خیلی هم زیبا بود. قد و وزن دقیقش رو نمی دونم اما باید بگم که اندامش استثنایی بود . پاها ، سینه ها و باسن خوش فرم و چشم نوازی داشت . و همین طور چشم های درشت و افسونگری که هر بار به من خیره میشدن همه ی بدنم سست میشد. همیشه یه تیکه از موهای خوش حالت و تابدار مشکی رنگش از روسری بیرون بود و به جذابیت های چهره ی قشنگش اضافه میکرد .

    اون توی لباس پوشیدن خیلی وسواسی و البته خوش سلیقه بود. من از این خصوصیتش خیلی خوشم می اومد. نگار معمولا مانتو کوتاه و شلوار لی تنگ تنش می کرد با بوت های پاشنه بلند که تا زیر زانوش می رسید ، بعضی روزا هم شلوار پارچه ایه رنگی با پاچه ی کوتاه و کفش اسپورت به همراه جوراب های سفیدی که فقط تا قوزک پاهای قشنگش رو می پوشوند و من هر دو مدل تیپ زدنش رو دوست داشتم اما نه به اندازه ی تیپی که توی دانشگاه میزد … اون معمولا توی دانشگاه لباس های تیره می پوشید که واقعا بهش میومد، با کفشهای پاشنه بلندی که فقط تا سینه ی پاهاش رو می پوشوندن و باعث میشد که جوراب های نایلون مشکی رنگش پیدا بیان. نگار توی این لباس جدا با وقار و مقتدر به نظر میومد مخصوصا وقتی که با غرور زنانه ی خودش سرش رو بالا میگرفت و شمرده شمرده روی زمین قدم میذاشت و از همه دلبری میکرد.

    اما فقط تیپ و قیافه ی تو دل برو ی اون نبود که من رو به خودش جذب میکرد. من دوست دخترای خوش تیپ زیادی داشتم که با هیچکدومشون بیشتر از دو سه ماه نمونده بودم! راستش اونا اغلب سعی میکردن باهام مهربون باشن و دلمو بدست بیارن ، ولی من این شکل رابطه ی صمیمانه رو اصلا دوست نداشتم. همیشه دلم میخواست دوست دخترم بهم سلطه داشته باشه. دوست داشتم مثل یه طفل ضعیف به حرفاش گوش کنم و خلاصه این که ازش حساب ببرم. درست به همین دلیل بود که دو سال تمام به هیچ دختری نزدیک نشده بودم. دیگه تحمل دیدن پاهای خوشگل دوست دخترهام و حسرت خوردن رو نداشتم!

    اما نگار فرق میکرد. با این که شش ماه باهم دوست بودیم تاحالا نشده بود حرفای رمانتیک بزنه. تا حالا کلمه یا جمله هایی از قبیل دوست دارم … و عزیزم … و چشم … و از این جور چیزا از دهنش بیرون نیومده بود. تاحالا نشده بود که تسلیم عقیده ی من بشه و یا حتی واسه ی دیدن من بی تابی کنه. و جدا از اینا یک سری عادت های جالب هم داشت که حسابی منو تحریک میکرد. مثلا پاش رو روی پاش مینداخت و مدام اون رو تکون میداد و می چرخوند. این کار واقعا منو دیوونه میکرد. خیلی وقتا نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم و مدام به پاهاش خیره میشدم. نگار هم کاملا متوجه میشد !!! و اما چیزی که بیشتر از همه توجه من رو به خودش جلب میکرد این بود که اون همیشه بعد از چند دقیقه که می نشست پاهای قشنگش رو از توی کفش در میاورد … باید اعتراف کنم که وقتی این کارو میکرد مخ من به کلی تعطیل میشد! این جور مواقع یه نگاه به پاش مینداختم و یه نگاه هم به صورتش و دوباره به پاهاش و دوباره … پاهاش رو تکون میداد و مدام با کفشاش بازی میکرد اما چهرش هیچ تغییری نمی کرد. با چشمای درشتش تو چشام زل میزد و با وجود این که متوجه آشفتگی و چشم چرونی من میشد صحبتش رو قطع نمی کرد. یه جوری بهم نگاه میکرد که انگار از احساس من خبر داره ولی اصلا واسش مهم نیست!وقتی هم که حرفاش تموم میشد یه نگاه به سرتاپام مینداخت و نیشخند عجیبی بهم میزد که مو به تنم سیخ میشد. خلاصه جوری رفتار میکرد که من همیشه تو خماری می موندم. چند وقتی میشد که نمی تونستم خودم رو کنترل کنم و به یاد پاهای بی نظیرش خودارضایی می کردم.مخصوصا شبای بعد از قرار که واقعا دست خودم نبود! گاهی اوقات از بس به این موضوع فکر میکردم دلم میخواست در و دیوارو گاز بگیرم و خودمو تیکه تیکه کنم. نگار مدام منو تحریک میکرد و منم مدام خودم رو سرزنش میکردم که چرا رک و پوس کنده بهش نمی گم که با همه ی وجود آرزو دارم سگش باشم ! راستش خیلی واسم سخت بود. همش از این میترسیدم که قبول نکنه و دیگه همین یه ذره رابطه هم بهم بخوره. به خاطر همین ترجیح میدادم فعلا اوضاع به همین شکل بمونه . باید بگم که اکثر شبا خواب نگار رو میدیدم که منو کتک میزنه و ازم سواری میگیره. این تنها چیزی بود که بهش فکر میکردم.

    یه روز که دانشگاه نیومده بود خواستم بهش زنگ بزنم و حالش رو بپرسم که خودش زود تر بهم اس ام اس زد :

    ”ساعت 7 بیا دنبالم “

    وقتی اس ام اسش رو دیدم یکمی جا خوردم! تا حالا دیگه اینطوری باهام حرف نزده بود. نه سلامی نه احوال پرسی نه … منم جواب دادم :

    ” سلام خانم خانما. باشه میام ولی ببینم چیزی شده احیانا ؟ “

    اما جوابی نرسید ! خلاصه با این که واقعا نگران شده بودم چیزی نگفتم و صبر کردم تا حدود ساعت 7 شب .

    نگار تو یه آپارتمان مستقل زندگی میکرد . خودش که میگفت از تنهایی لذت می بره و حالا حالا ها میخواد تنها باشه . خلاصه راس ساعت 7 دم در ساختمون توی ماشین منتظرش بودم.

    حدود بیست دقیقه تاخیر داشت . البته این تاخیر توی ذاتش بود . مانتوی تنگ ، شلوار جین تیره و نیم چکمه های پاشنه بلند مشکی اندام قشنگش رو پوشونده بودن . همون طور که داشت با موبایلش حرف میزد در رو باز کرد و نشست توی ماشین .

    نگار : راه بیفت …

    گفتم : علیک سلام

    نگار : سلام . حالا راه میفتی یا نه ؟

    رفتارش خیلی غیر عادی بود ! داشتم به این فکر می کردم که نکنه دلخوری پیش اومده باشه که موبایلش رو قطع کرد و گفت :

    نگار : برو کافی شاپ سیب

    _ کجا ؟

    نگار : سیییییییییییییییییییب

    _ بله سیب . چشم . ولی تو یه چیزیت هست …

    چیزی نگفت و فقط صدای ضبط رو زیاد کرد . من هم فقط رانندگی کردم تا اینکه رسیدیم به سیییییییییییب .

    نگار پیاده شد و دم در ایستاد تا من ماشین رو پارک کردم و با هم رفتیم تو . کافی شاپ توی زیر زمین بود و باید بگم که واقعا جای عجیبی بود . اونقدر تاریک بود که جلوی پامو به سختی می دیدم. هیچ روزنه ای به بیرون نداشت و صدای موزیک هم خیلی بلند بود. میزی رو که نگار رزرو کرده بود دقیقا ته سالن بود ، گوشه ی دیوار !

    نگار : نظرت درباره ی اینجا چیه ؟ خوشت میاد ؟

    گفتم : جالبه ولی اگه یه چراغ روشن میکردن بهتر میشد. خیلی تاریکه

    نگار : دلیل داره

    گفتم : چه دلیلی ؟

    لبخندی زد و منو رو باز کرد . همون طور که داشت منو رو میخوند پاهاش رو از توی نیم چکمه هاش درآورد .

    نگار : بستنی ؟

    _ آره خوبه

    بستنی رو که سفارش دادم موبایلم زنگ خورد . یکی از دخترهای همکلاسیم بود ( نازنین ) . زنگ زده بود که باهم برنامه ی امتحانات رو تنظیم کنیم. سرگرم چک کردن برنامه ها بودم که یه لحظه احساس کردم یه چیز خیلی نرم خورد به ساق پام …! نگاه کردم دیدم …

    پای نگار بود ! باورم نمی شد ! نگار داشت کف پای راستش رو از زیر پاچه ی شلوارم می مالید به پای من … !!! با تعجب نگاش کردم. دیدم چهرش خیلی جدی و یکمی هم عصبیه ! با این حال مدام پای نرمش رو به من می مالوند… از خودم بی خود شده بودم . اصلا معنی این کار نگار رو نمی فهمیدم . سعی میکردم به روی خودم نیارم ولی نمی شد . دقیقا نمی دونم چه حسی داشتم ؛ هم خوشم میومد و هم خجالت میکشیدم . یه لحظه به خودم اومدم و متوجه شدم که نازنین هنوز گوشی دستشه و داره منو صدا میزنه . خودم رو جمع و جور کردم و کار نازنین رو راه انداختم . گوشیمو گذاشتم توی جیبم و مشغول خوردن بستنی شدم . حرفی هم نزدم . مثلا خواستم خیلی عادی رفتار کنم !

    نگار : بدت نیومد که ؟

    _ از چی بدم نیومد ؟

    نگار : از پای من …

    دقیقا از همین میترسیدم . از این که نگار قضیه رو بی خیال نشه . و در موردش حرف بزنه. خیلی خجالت میکشیدم و البته خیلی هم تعجب کرده بودم !

    گفتم : باید بدم بیاد ؟ …

    نگار : نمی دونم …………..

    گفتم : اصلا معلوم هست تو امروز چته ؟

    جواب نداد و فقط بهم نگاه میکرد . نگاه معنی داری که حسابی منو میترسوند . خواستم موضوع بحث رو عوض کنم که نگار بستنی من رو کشید طرف خودش ! دوباره یه نگاه بهم انداخت و … خیلی آروم آب دهنش رو ریخت توی بستنی من …!!!!!!!! چشمام چهار تا شده بود … دیگه به هیچی فکر نمی کردم و فقط نگاه میکردم …

    نگار : از این یکی چطور ؟ بدت که نمیاد ، میاد ؟

    اشتباه نکرده بودم … نگار از حس من خبردار شده بود. توی دلم گفتم اتفاقا خیلی هم خوشم میاد ولی جرات نکردم به زبون بیارمش.

    نگار : جواب منو بده . بدت میاد ؟

    خیلی آهسته گفتم : بدم نمیاد …

    نگار : بخورش…

    دیگه روم نمی شد تو چشمای نگار نگاه کنم . قاشق رو دستم گرفتم و درست همون جایی که تف کرده بود رو برداشتم و گذاشتم توی دهنم. لزج بود و مزه ی عجیبی می داد . اما من خوشم میومد . نگار چکمه هاش رو پاش کرد و بلند شد .

    نگار : سوئیچ

    سوئیچ ماشین رو دادم بهش .

    نگار : کمر بندت رو در میاری ، و میای تو ماشین .

    گفتم : چشم

    کیفش رو برداشت و پول میز رو حساب کرد و رفت توی ماشین نشست .

    الان دیگه میدونستم چه اتفاقی افتاده . واسه یه دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی شناختن یه مازوخیست کار راحتیه …

    زود کمربندم رو درآوردم و رفتم تو ماشین .

    نگار : برو تو اون کوچه

    _ بله چشم

    توی کوچه خلوت بود . در واقع هیچکی اونجا نبود . ته کوچه وایسادم .

    نگار کمربندم رو برداشت و اونو مثل یه قلاده انداخت دور گردنم ! پشتی صندلی رو کامل خوابوند و کمی عقب تر نشست . کمربند (قلادم ) رو گرفت و به طرف خودش کشید . داشتم خفه میشدم.

    نگار : آشغال عوضی میدونی چند ماهه که دارم امتحانت میکنم؟ خیلی احمقی …

    همون طور که داشت فحاشی میکرد پاهاش رو گذاشت رو شونم. در حالی که قلادم رو محکم گرفته بود پاشنه ی کفشش رو هم به صورتم فشار میداد . شرایط سختی داشتم ولی بی نهایت خوشحال بودم .

    نگار : بیکار نشین توله سگ …

    وقتی این رو گفت شروع کردم به لیس زدن کف چکمه هاش . حسابی خاکی بود . خوردن خاک کف کفشای نگار و تمیز کردن اونا جدا واسم لذت بخش بود …

    نگار : تو یه سگ بی لیاقت هستی و از این به بعد به من تعلق داری. بدون اجازه ی من آب هم نمی خوری . حتی اگه از تشنگی بمیری … حالیته ؟

    گفتم : بله ارباب

    نگار (بانو نگار) : میریم خونه ی من . زود …

    گفتم : چشم ارباب

    بانو نگار پاهاشون رو از روی شونم پایین آوردن و اجازه دادن که کمربندم رو باز کنم . من که غرق رویا بودم ، اصلا نفهمیدم چطوری تا آپارتمان بانو نگار رانندگی کردم !!! وقتی رسیدیم بانو نگار با عجله از ماشین پیاده شدن و دستور دادن که دنباشون برم . وارد راهرو شدیم ، بانو نگار سوار آسانسور شدند و گفتن :

    _ باید زود تر از من برسی وگرنه…

    _ سرورم کجا باید زودتر از شما برسم ؟

    _ طبقه ی چهارم …

    ایشون در آسانسور رو بستند و رفتند بالا !

    یکمی فکر کردم و یه دفعه دوزاریم افتاد که …

    با سرعت هرچه تمام تر از پله ها رفتم بالا . پله ها رو دوتا دوتا رد میکردم و همش نگران بودم که نکنه بعد از اربابم به طبقه ی چهارم برسم و این اتفاق هم افتاد …

    وقتی به طبقه ی چهارم رسیدم بانو نگار رو دیدم که جلوی در یکی از واحد ها منتظر من ایستادند. خیلی ترسیده بودم . نفس نفس میزدم و گفتم : معذرت میخوام سرورم …

    بانو نگار : 15 ثانیه منو معطل کردی … 15 تا تو گوشی از من داری …

    دنبالم بیا …

    نمی دونستم به خاطر 15 تا تو گوشی باید ناراحت باشم یا خوشحال ! در هر حال پشت سر اربابم وارد خونه شدم .

    بانو نگار : چهار دست و پا … واسه همیشه …

    _ بله ارباب

    مثل یه سگ واقعی چهار دست و پا دنبال اربابم حرکت کردم . تا رسیدیم به سالن.

    بانو نگار : همین جا وایسا

    کنار میز متوقف شدم و سرورم روی صندلی نشستند و پاهاشون رو جلوی صورتم گرفتند …

    بانو نگار : درشون بیار … زود …

    نیم چکمه های خوشگل و جوراب های خوشبوی سرورم رو از پاهای قشنگشون کندم و منتظر فرمان بعدی شدم . بانو نگار بلند شدند و رفتند به طرف آشپزخونه .

    بانو نگار : کفشم رو میذاری تو جاکفشی و جورابامو هم میشوری . بعدشم میری از تو اتاق قلادت رو بر میداری میندازی گردنت و برمیگردی .

    _ بله ارباب

    به دستورات سرورم عمل کردم و با قلاده ی خوشگلم برگشتم توی سالن. بانو نگار اومدن کنار من ، زنجیر قلادم رو به پایه ی میز بستن و

    بانو نگار : همین جا مثل یه سگ رام ساکت و آروم منتظر من میمونی . فهمیدی ؟

    _ بله سرورم . چشم

    بانو نگار رفتن تو اتاقشون و من موندم و یه قلاده ی قشنگ …

    نمی دونم یه سگ واقعی هم به اندازه ی من از این که قلاده بندازن گردنش و صاحب دار بشه لذت می بره یا نه ؟!

    در هر حال من از اون لحظه خودم رو از خوشبخت ترین توله سگ های دنیا می دونستم.

    از روی شیشه ی میزی که بهش بسته شده بودم مدام تصویر خودم و قلاده ام رو برانداز می کردم ؛ یه قلاده ی مشکی و ضخیم که دور تا دور اون با گلوله های فلزی نقره ای رنگ تزیین شده بود و در قسمتی از اون که درست زیر چونه ی من قرار داشت اسم قشنگ سرورم miss negar هک شده بود .

    با دیدن اسم سرورم روی اون قلاده ی خوش طرح همه ی وجودم غرق در لذت شد. صاحب دار شدن از اون چیزی که فکر می کردم خیلی لذت بخش تر بود. حالا دیگه من به خودم افتخار می کردم! به این که قلاده به گردن شدم، به اینکه خودم رو تسلیم اربابم کردم و تونستم سگ خونگی ایشون باشم .

    اگر بانو نگار تذکر نداده بودند که ساکت باشم الان صدای پارس کردن های من تمام خونه رو برداشته بود … !

    همچنان به خودم نگاه می کردم و از این حقارت لذت می بردم که دیدم سرورم با قدم های آهسته و موزون و لبخند جادو کننده ای که به لب داشتند دارن به سمت من میان . زود خودم رو جم و جور کردم و در حالی که زانو زده بودم سرم رو به نشونه ی خاکساری پایین انداختم .

    چند لحظه بعد بانو نگار دستشون رو زیر چونه ام گرفتند و سرم رو بالا آوردند . من با حالتی مظلومانه به چهره ی جذاب ایشون خیره شدم و امیدوار بودم که سرورم از این حقارت بی اندازه ی من لذت ببرند .

    بانو نگار ( با طمانینه ( :

    ” چشماتو ببند توله سگ بی لیاقت من “

    من که اشتیاق و البته کمی هم ترس بهم غلبه کرده بود بلافاصله دستور رو اطاعت کردم که ناگهان با ضربه ی سنگین دست سرورم غافلگیر شدم از شدت درد صورتم رو عقب کشیدم و بی اختیار چشمم رو باز کردم.

    بانو نگار ( این بار با لحنی خشن ( :

    ” مگه نگفتم چشمای نکبتت رو ببند آشغال ؟! “

    گفتم : معذرت میخوام سرورم ، دست خودم نبود …

    دوباره چشمام رو بستم و سرورم ضربه ی محکم تری به صورتم زدند . انقدر محکم که صداش از گوشم بیرون نمی رفت !

    اما این بار خودم رو کنترل کردم و سیلی های بعدی اربابم رو نوش جان کردم . تا اینکه ایشون اجازه دادند چشمهام رو باز کنم . این کار رو انجام دادم و در حالی که همه ی صورتم کرخت و بی حس شده بود از سرورم به خاطر تنبیهشون تشکر کردم . بانو نگار بدون توجه به من زنجیر قلاده ام رو از پایه ی میز باز کردند و اونو به دست گرفتند و راه افتادند . من هم درست شبیه به یک سگ آروم و رام پشت سرشون حرکت کردم . هنوز سرم سوت می کشید و صورتم درد می کرد و می سوخت . انگاره یه گوله آتیش گذاشته باشن روش … اما داشتم لذت می بردم . من عاشق این وضعیت بودم .

    چهار دست و پا حرکت می کردم و پاهای خوشگل اربابم نگاه های من رو به خودشون جلب می کرد . تا این که به در خروجی آپارتمان رسیدیم . سرورم در رو باز کردن و منو به طرف بیرون کشیدند ! کمی پشت در مکث کردم و

    گفتم : سرورم ممکنه کسی ما رو ببینه … !

    بانو نگار :

    ” خفه شو دنبالم بیا احمق … “

    با این که هیچ تمایلی به این کار نداشتم از دستور اطاعت کردم . با همون حالت از آپارتمان خارج شدیم و اربابم در رو بست و منو به طرف واحد بغلی که درش هم باز بود کشوند .

    یکمی خیالم راحت شد . می ترسیدم ایشون منو با این وضعیت ببرن بیرون ! ( چه فکر احمقانه ای … (

    به محض اینکه وارد شدیم سرورم با صدای بلند گفتند :

    _ بچه ها بدویین بیاین ، آوردمش …

    من واقعا ترسیده بودم . به این فکر می کردم که قراره با چه کسایی روبرو بشم و چه نقشه ای برام کشیدن ؟!!!

    سرورم در حالی که قلاده ی من رو به دست گرفته بودند با حالت مقتدرانه ای کنار من ایستادند و دستشون رو به کمرشون زدند و آروم می خندیدند .

    سرم رو پایین انداختم و منتظر دستور بعدی سرورم شدم که :

    ” _ وای نگاش کن … !

    چه بامزست … !

    ببین چطوری زانو زده … !

    باورم نمی شه … !

    چقدر آرومه … ! حیوونی … ! “

    اینا عکس العمل های دو تا بانوی بی نهایت زیبا بود که با صدای لطیفشون درباره ی من حرف می زدند .از اینکه یه پسرو با این حالت می دیدن ذوق زده شده بودن و کلی خوششون اومده بود .

    بانو نگار :

    “ آمادست واسه خدمت گزاری . مگه نه توله ؟ “

    گفتم : بله سرورم .

    بانو نگین و بانو نیلوفر به طرف من اومدند و سر تا پام رو برانداز کردند . هر دو قهقهه می زدند و منو تماشا می کردند . بهم لگد می زدن و دستور می دادند که دست و پاشون رو ببوسم .

    بانو نگار ( ارباب نگار ( :

    “ خیلی خب حالا جو گیر نشید ، بذارین بیاییم تو بعد … “

    بانو نگین و نیلوفر سوار من شدند و سرورم هم قلاده ام رو کشیدند و به طرف سالن حرکت کردند .

    بانو نگین کف پاهای قشنگشون رو پشت سر من گذاشتند و انگشتهای اون رو داخل موهای من می کردند ؛ اونها رو تکون می دادند و با حالت تحقیر آمیزی فریاد می زدند :

    _ بدو حیوون … راه برو … حرکت کن توله سگ الاغ … !

    به هر دو بانو تا توی سالن سواری دادم . سرورم و بانو نیلوفر روی کاناپه کنار همدیگه نشستن اما بانو نگین از پشت سگشون پیاده نشدن .

    من هم جلوی پاهای ارباب نگار و بانو نیلوفر چهار دست و پا توقف کردم . بانو نگین پاهاشون رو از دو طرف شونه های من پایین انداختند و به همراه دو بانوی دیگه شروع کردن به خندیدن و خوردن میوه …

    با هم حرف می زدند و از دستور جدید هم خبری نبود . با این وضع من دقیقا به یک صندلی تبدیل شده بودم و اجازه ی کار دیگه ای رو نداشتم . این رفتار اونها جدا تحقیر آمیز بود . بانو نیلوفر شلوار لی روشنی پوشیده و پاچه های اون رو تا نزدیکیای زانوشون بالا زده بودن . ناخن های پاهاشون کمی بلند بود ، لاک نقره ای رنگی به اون ها زده و مچ بند نقره ی ظریفی هم به مچ پای چپشون بسته بودند . پاهای خوشتراش ایشون جدا خیره کننده بود . راستش انقدر تحریک شده بودم که اگر کوچکترین ضربه ای به آلتم می خورد بلافاصله ارضاء می شدم !

    ده دقیقه ای میشد که به اون پاها خیره شده بودم که ناگهان ایشون پای چپشونو به روی پای دیگه انداختند و با لبخندی که به لب داشتند خیلی آروم شست پاشون رو وارد دهنم کردند . و همون طور که داشتند میوه میل میکردند گفتند :

    _ طفلکی آقای صندلی گناه داره ! به هر حال اونم باید یه چیزی بخوره دیگه … !

    سپس هر سه بانو با صدای بلند شروع به خندیدن کردند …

    شوق و شعف من در اون لحظه غیر قابل توصیف بود . این اولین باری بود که پاهای قشنگ یه دختر خانم خوشگل رو می مکیدم و اینطور در برابر اون تحقیر می شدم . اون موقع شک نداشتم که دارم بهترین و خاطره انگیز ترین لحظات زندگیم رو سپری می کنم .

    بانو نیلوفر مدام شست پاشون رو توی دهن من تکون می دادند و بانو نگین هم هر از گاهی به صورتم ضربه و سیلی می زدند . و البته ارباب نگار هم فقط می خندیدند و لذت می بردند .

    با این که حسابی کمرم درد گرفته بود و دستام دیگه توان تحمل وزن بانو نگین رو نداشتند همچنان به عنوان یک صندلی مشغول انجام وظیفه بودم!

    بانو نیلوفر هم مدام از من سوال های جورواجور میکردند و از اون جایی که شست پای قشنگشون تو دهنم بود نمی تونستم درست جواب بدم و این باعث تمسخر و خنده های مکرر هر سه بانو میشد …

    ارباب نگار :

    ” بسه نیلوفر پاتو درآر ، میخوام ته مونده ی سیبم رو بندازم تو سطل آشغال … ! “

    بانو نیلوفر پاشون رو از دهن من بیرون آوردند و با تمسخر گفتند :

    _ سیر شدی آقای صندلی ؟

    بانو نگین : چی میگی صندلی که نمی تونه حرف بزنه … !

    ارباب نگار : ” خیلی خب توله دهنتو باز کن ببینم “

    به سرعت دستور رو اطاعت کردم و ارباب نگار ته مونده ی سیبی که میل کرده بودند رو توی دهنم انداختند و گفتند :

    _ بخورش سطل آشغال …

    بانو نگین : عجب سطل آشغال باهوشیه ! بیا پوست موز منو هم بخور…

    خدا می دونه که اون پوست موز رو چطوری خوردم … !!!

    بالاخره بانو نگین هم از نشستن رو ی صندلی نه چندان راحت خودشون خسته شدند و از پشت من پایین اومدند و به سمت تلویزیون رفتند .

    من هم بعد از حدود 40 دقیقه تحمل وزن ایشون تونستم نفسی بکشم و برای خدمت گزاری های بعدی کمی استراحت کنم .

    ارباب نگار :

    “ خب بچه ها من برم به پروژم برسم . کاری ندارین ؟ “

    بانو نیلوفر : کجا میری حالا ؟ داره خوش میگذره …

    بانو نگین : راست میگه ، تازه این سریاله هم شروع شده . بذار بعد از سریال برو …

    ارباب نگار :

    ” نه همین قدر هم که موندم کلی از کارام عقب افتادم . باشه یه وقت دیگه . “

    سرورم بلند شدند و من هم پشت سرشون راه افتادم که ایشون با خنده گفتند :

    _ تو دیگه کجا میای توله سگ ؟! تو فعلا اینجا هستی . قرار شده کارای خونه ی نگین اینا رو انجام بدی. همین جا می مونی و هر دستوری که بهت دادن اطاعت می کنی تا خودم بیام دنبالت . حالیت شد ؟

    جواب دادم : بله ارباب . هر چی شما بگید .

    بعد از اینکه سرورم رو تا دم در بدرقه کردیم بانو نگین اشاره ای به جاکفشی کردند و گفتند :

    _ خب عوضی کارت رو از همین جا شروع کن . کفش های من و نیلوفر رو برق میندازی با اون زبون نجست . زود باش …

    گفتم : بله بانو نگین

    توی جاکفشی انواع و اقسام کفش ها و چکمه ها انتظار من رو می کشیدند . من هم با کمال میل به دستور عمل کردم و به جون اون کفش ها افتادم . هر کدوم از اون ها رو اول حسابی بو می کردم و می بوسیدم و بعد با تمام توانم می لیسیدمشون . دیگه نزدیک بود جا کفشی رو هم لیس بزنم که شنیدم :

    بانو نیلوفر : آهای توله سگ کدوم گوری هستی ؟ بیا اینجا ببینم .

    سریع کفش ها رو توی جاکفشی مرتب کردم و چهار دست و پا به خدمت بانو نیلوفر رسیدم .

    بانو نیلوفر : یه نگا به کنار مبل بنداز …

    نگاه کردم و با یه عالمه جوراب رنگاوارنگ عرق کرده روبرو شدم. احتمالا ایشون هر بار که از بیرون میومدن روی مبل می نشستن ، جوراب هاشون رو در می آوردن و همون گوشه مینداختند و تا مدت ها سراغشون نمی رفتند !

    بانو نیلوفر : میری تو توالت همشون رو میشوری و زود برمیگردی. بدو…

    گفتم : اطاعت میشه بانو نیلوفر

    سبد جوراب ها رو مثل یه جعبه جواهر با نهایت احترام تو بغلم گرفتم و رفتم به سمت دست شویی و اون تو واسه خودم ضیافتی راه انداختم که نگو و نپرس ……………………….. !

    بعد از اون اتاق ها رو مرتب کردم و جارو کشیدم ، ظرف ها رو شستم و با کلی خستگی دوباره به خدمت بانوان محترم رسیدم .

    بانو نگین : چرا انقدر طولش دادی ؟ معلومه هنوز نوکری رو خوب یاد نگرفتی . یادم بیار به اربابت بگم که تنبیهت کنه … حالا زود بخواب زیر مبل که میخوام یه بازی جالب بکنیم با هم .

    من هم خوابیدم زیر مبل. طوری که سرم بیرون و زیر پاهای بانو نگین بود . ایشون پاهاشون رو باز کردن و به سمت پایین خم شدن. صورتشون با صورت من حدود یک متری فاصله داشت .

    بانو نگین : خوب گوش کن ، میخوام از این فاصله دهنت رو طوری تنظیم کنی که وقتی تف میکنم درست بیفته تو دهنت … فهمیدی که ؟ باید دقیقا بیفته تو دهنت وگرنه به ازای هر اشتباهی که بکنی دو تا تو گوشی آب دار از من داری . آماده ای ؟

    من هم که همیشه آرزو داشتم آب دهن یه همچین بانوی زیبایی رو بچشم و البته فکر نمی کردم که بازی سختی باشه تردید نکردم و گفتم :

    _ بله بانو نگین . همه ی سعی خودم رو میکنم

    بانو نگین بازی رو شروع کردند

    بار اول آب دهن ایشون دقیقا افتاد روی چشم راستم !

    منم اجازه که نداشتم از دستم استفاده کنم و چشمم رو پاک کنم هیچ ، حالا می بایست با یه چشم به بازی ادامه می دادم. اون موقع بود که حسابی ترس برم داشت . هنوز جای سیلی های اربابم ورم داشت و کمی درد میکرد … خدا می دونست که چند بار دیگه قراره اشتباه کنم و بانو نگین من رو با چند تا سیلی مجازات خواهند کرد … !

    بار دوم و سوم اشتباه نداشتم اما دفعات بعد …

    خلاصه آخر کار ده تا سیلی به بانو نگین بدهکار شدم !

    بعد از بازی ، بانو نگین و بانو نیلوفر سیلی ها رو بین خودشون تقسیم کردند و حسابی حالم رو سر جاش آوردند … الان که فکر می کنم تنم به لرزه میفته ! هیچوقت فکر نمی کردم که خانم ها هم انقدر دستشون سنگین باشه !!!

    خلاصه هر دو بانو حسابی با سگ خودشون سرگرم شده بودند که زنگ در به صدا در اومد . ارباب نگار بود . تا فهمیدم با عجله و البته چهار دست و پا به طرف در رفتم ؛ در رو باز کردم ، به پاهای سرورم افتادم ، اون ها رو بوسیدم و شروع کردم به پارس کردن .

    ارباب نگار هم دستی به سرم کشیدند و گفتند :

    _ آروم باش سگ باوفا ، آروم …

    بانو نیلوفر : حالا نمی شه این سگه امشب اینجا بمونه ؟ تازه داشتیم بهش عادت میکردیم …

    ارباب نگار : آره از صورتش معلومه چقدر بهش عادت کردید ! شده مثل لبو !!! چیکارش کردید بدبختو ؟! …

    بانو نگین : کاریش نکردیم به خدا ! صورتش همین رنگی بود …

    ارباب نگار : خیلی خب . نصف شب شده . اینم باید بره خونش

    بانو نگین : باشه ولی باید قول بدی که زود به زود بیاریش اینجاها…

    ارباب نگار : مطمئن باش … برنامه ها دارم واسش ……

    منبع:برگرفته از یکی وبلاگ ها بی دی اس ام

  3. #113
    Banned
    تاریخ عضویت
    Mar 2014
    نوشته ها
    91
    سپاس
    140
    38 بار در 30 پست تشکر شده
    مسخره است.اصلا معنی این داستانو نمی فهمم ولی علاقه مندای خودشو داره دیگه...امید که خوشتون بیاد. (از یکی از این وبلاگ ها کپی کردم)



    توسط آشنایی همسرم با یکی از … توی یه شرکت پزشکی ( کارشون انتقال اعضای بدن و خون و … ) استخدام شده بودم .

    اونروز هوا خیلی گرم بود . خونة ما یه بالکن نسبتا بزرگ داره که اون تو معمولا رخت پهن می کنیم یا …

    فریبا ( همسرم ) حدود 30 سالش بود و بسیار خوشگل . چند هفته ای بود که بهش راستشو در مورد فتیش و اسلیو … گفته بودم و سرجمع گفته بودم که

    این حس و دارم … از اون روز هر وقت چشاش به من می افتاد می گفت فرهاد راست می گی ؟ ….


    دو سه روز پیش کنارم اومد و گفت مطمئنی می خوای این کارو کنیم ؟

    منم مطمئن گفتم بله .

    گفت خوب از الان تا یک هفته برده منی بعد می تونی بهم بگی که می خوای ادامه بدیم یا نه …

    منم قبول کرده بودم . دیشب بهم گفت که من هر کاری بخوام می کنما ؟؟؟ منم گفتم من که قبول کردم تو هیچ کاری نمی کنی …

    فریبا دیشب کای خرت و پرت گرفته بود . گذاشت تو کمد و در رو بست .

    از صبح تو این فکر بودم که چی کارا می کنه … ( اون روز مرخصی گرفتم )

    فریبا رفته بود بیرون . وقتی برگشت واقعا خوشگل تر از همیشه شده بود … رفته بود آرایشگاه .

    به من گفت آماده ای ؟ من هر کاری می تونم بکنم ؟ ( منم می گفتم بله… ) گفت اصلا من می خوام جلول تو با یکی دیگه سکس کنما

    ان قدر خوشگل شده بود ( داشت لباسشم عوض می کرد و خودشو آماده می کرد ) منم گفتم فریبا خانم من تو این هفته فقط برا شما برده ام !

    یه نیشخند زد و …

    یک ساعتی گذشت .

    کاملا آماده بود . به من گفت لخت شم . کاملا لخت بودم . قلاده انداختم گردنم و من رو به دیوار بست . ( هم دستهام به گیره ها بسته بود هم پاها )

    حداکثر می تونستم 20 سانتی متر تکون بخورم … اومد جلوم و منم شروع کردم به لیس زدن پاهاش … داشتم واقعا لذت می بردم …

    فریبا گفت امروز یه مهمون داریم … شکه شدم ! یعنی چی ؟ گفت مگه قرار نبود تو برده باشی این هفته … می خوام جلوی یکی از دوستام ….

    نمی دونم چرا ولی دوست داشتم اون روز تحقیر شم ( نمی دونستم کدوم دوستشه … ) گفتم باشه ایرادی نداره …

    تلفنش زنگ خورد …

    با یکی حرف می زد و می گفت … باشه حدود 5 دقیقه دیگه …

    فریبا چشمای منو بست . دو سه تا چکیده زد تو گوشم و یه جوراب توی دهنم کرد و چسب زد …

    بهم گفت فقط گوش می کنی تا بیام پیشت … ( تا اون روز نمی دونستم فریبا هم توی فانتزی هاش این حسو داره )

    در باز شده بود . صدای یه مرد رو می شنیدم .

    با فریبا روبوسی می کرد .

    صدا برام آشنا بود .






    صدا صدای مهدی بود . ( مهدی یکی از همکارام و آشنای فریبا بود که تو شرکت … )

    مهدی می پرسید فریبا راست می گی ؟ …

    فریبا هم با خنده می گفت آراه …

    در باز شد . مهدی زد زیر خنده ….

    فریبا جلوی من اومد و چشمام رو باز کرد .

    دستش یه کمربند بود .. شروع کرد به زدن من … مگه بهت یاد ندادن سلام کنی …

    بر خلاف تصورم داشتم لذت می بردم . سریع سلام کردم …

    مهدی جلوم اومد … آفرین فرهاد کوچولو … با هم زدن زیر خنده …


    فریبا منو باز کرد و با گرفتن قلاده ام گذاشت پاهاشو لیس بزنم .

    فریبا به من گفت … من با مهدی یه قرار مهم دارم . توی اون اتاقم . داشت می رفت که یوهو گفت …

    می خوای بیای ببینی ؟ شرط داره …

    منم گفتم … هر چی باشه قبول می کنم .

    باید برده مهدی هم باشی … هر کاری اون گفت انجام بدی .

    قبول کردم . ( توی سکس هامون همیشه یه نفر فرضی هم بود … دوست داشتم )

    فریبا بقل مهدی بود و داشتن با هم حال می کردن .

    یوهو فریبا گفت …

    فرهاد بیا … ببین فرهاد ، مهدی خیلی وقا پیشا برده من بود … با هم سکس می کردیم و …

    حالا شما دو تا می شید برده هام …

    پارس کن کوچو …

    مهدی هم لخت شده بود . فریبا منو مجبور کرد کیر مهدی رو لیس بزنم … داشت حالم به هم می خورد …

    وسط کلاهک کیر مهدی یه سوراخ عجیبی بود …

    حدو نیم ساعتی سه نفری مشغول بودیم و هر کاری که می شد کردیم …

    فریبا من رو روی تخت برد . دست و پاهامو محکم بست . ( اصلاً تکون نمی تونستم بخورم ) تعجب کردم آخه یه ملافه سفید و تمیز روی تخت بود …

    فریبا با مهدی اومد .

    یه آمپول به پاهای من زد …

    ترسیده بودم .

    اومد بالا سرم و گفت …

    شنیدم با شیدا زیادی شوخی می کنی ؟ ( شیدا همکار من / فوق العاده ناز بود ) تازگی ها یه بار همدیگرو بقل کرده بودیم و اون به کیر من دست زده بود …


    موبایلش رو فریبا آورد و چند تا عکس از کیر من نشونم داد … باورم نمی شد . ( شیدا اون روز به بهونه اینکه می خواد منو شبا هم داشته باشه

    از کیرم عکس گرفت … )


    فریبا می خندید آروم و می گفت … ایراد نداره …

    من می بخشمت ولی خوب می دونی من چه شرطی رو به شیدا باختم … خوب خودت خواستی عزیزم … ( من به شیدا درباره اسلیو … هم گفته بودم )


    فریبا با موبایلش شماره یکی رو می گرفت … الول سلام شیدا جان … آهان … الان …


    در رو باز کرد /

    چند دقیقه بعد شیدا هم بالای سر من بود … می خندید و می گفت خوب ما اینیم دیگه …


    شیدا و مهدی لباساشونو عوض کردن . فریبا هم همینطور … یه روپوش سفید .

    شیدا یه دوربین بالای من کار گذاشت … ( یه جوری کج و کله روی لوستر )

    شیدا دکتر بود …

    از کیفش یه سری چرت و پرت در آورد .

    یه آمپولم اون به من زد .


    واقعاً ترسیده بودم ولی کیرم حسابی شق بود …

    شیدا دستش رو روی کیرم گذاشت و آروم گفت باهاش خداحافظی کن … فریبا سرش رو روی پاهام گذاشت و کیرم رو تا ته توی دهنش کرد …

    بی حس شده بود … ( من چیزی حس نمی کردم )


    تازه داشتم می فهمیدم قراره چه اتفاقی بیفته … نای داد و فریاد زدن نداشتم … ( دهنم بسته بود )

    شیدا شروع کرده بود به جراحی کیرم …

    نمی توستم تکون بخورم …

    فریبا منو آروم ناز می کرد و می گفت … آخیش … حیوونکی …. ایراد نداره . به جاش تا آخره عمرت از این غلطتا نمی کنی …

    بعدا کلی هم ازم تشکر می کنی … فکر کن این فیلمو برای همه من می ذارم …


    عملشون تموم شده بود . می شه گفت کیرم رو از جایی که می شد بریده بودن …

    فریبا می گفت … ولی خوب کیری بودا … شیدا .

    حیف که شرط رو باختم …


    باورم نمی شد … قرار بود یه هفته باشه … الان چند ساله ….. هنوز هم اون فیلمو داریم که …


    توسط آشنایی همسرم با یکی از … توی یه شرکت پزشکی ( کارشون انتقال اعضای بدن و خون و … ) استخدام شده بودم .

    اونروز هوا خیلی گرم بود . خونة ما یه بالکن نسبتا بزرگ داره که اون تو معمولا رخت پهن می کنیم یا …

    فریبا ( همسرم ) حدود 30 سالش بود و بسیار خوشگل . چند هفته ای بود که بهش راستشو در مورد فتیش و اسلیو … گفته بودم و سرجمع گفته بودم که

    این حس و دارم … از اون روز هر وقت چشاش به من می افتاد می گفت فرهاد راست می گی ؟ ….


    دو سه روز پیش کنارم اومد و گفت مطمئنی می خوای این کارو کنیم ؟

    منم مطمئن گفتم بله .

    گفت خوب از الان تا یک هفته برده منی بعد می تونی بهم بگی که می خوای ادامه بدیم یا نه …

    منم قبول کرده بودم . دیشب بهم گفت که من هر کاری بخوام می کنما ؟؟؟ منم گفتم من که قبول کردم تو هیچ کاری نمی کنی …

    فریبا دیشب کای خرت و پرت گرفته بود . گذاشت تو کمد و در رو بست .

    از صبح تو این فکر بودم که چی کارا می کنه … ( اون روز مرخصی گرفتم )

    فریبا رفته بود بیرون . وقتی برگشت واقعا خوشگل تر از همیشه شده بود … رفته بود آرایشگاه .

    به من گفت آماده ای ؟ من هر کاری می تونم بکنم ؟ ( منم می گفتم بله… ) گفت اصلا من می خوام جلول تو با یکی دیگه سکس کنما

    ان قدر خوشگل شده بود ( داشت لباسشم عوض می کرد و خودشو آماده می کرد ) منم گفتم فریبا خانم من تو این هفته فقط برا شما برده ام !

    یه نیشخند زد و …

    یک ساعتی گذشت .

    کاملا آماده بود . به من گفت لخت شم . کاملا لخت بودم . قلاده انداختم گردنم و من رو به دیوار بست . ( هم دستهام به گیره ها بسته بود هم پاها )

    حداکثر می تونستم 20 سانتی متر تکون بخورم … اومد جلوم و منم شروع کردم به لیس زدن پاهاش … داشتم واقعا لذت می بردم …

    فریبا گفت امروز یه مهمون داریم … شکه شدم ! یعنی چی ؟ گفت مگه قرار نبود تو برده باشی این هفته … می خوام جلوی یکی از دوستام ….

    نمی دونم چرا ولی دوست داشتم اون روز تحقیر شم ( نمی دونستم کدوم دوستشه … ) گفتم باشه ایرادی نداره …

    تلفنش زنگ خورد …

    با یکی حرف می زد و می گفت … باشه حدود 5 دقیقه دیگه …

    فریبا چشمای منو بست . دو سه تا چکیده زد تو گوشم و یه جوراب توی دهنم کرد و چسب زد …

    بهم گفت فقط گوش می کنی تا بیام پیشت … ( تا اون روز نمی دونستم فریبا هم توی فانتزی هاش این حسو داره )

    در باز شده بود . صدای یه مرد رو می شنیدم .

    با فریبا روبوسی می کرد .

    صدا برام آشنا بود .






    صدا صدای مهدی بود . ( مهدی یکی از همکارام و آشنای فریبا بود که تو شرکت … )

    مهدی می پرسید فریبا راست می گی ؟ …

    فریبا هم با خنده می گفت آراه …

    در باز شد . مهدی زد زیر خنده ….

    فریبا جلوی من اومد و چشمام رو باز کرد .

    دستش یه کمربند بود .. شروع کرد به زدن من … مگه بهت یاد ندادن سلام کنی …

    بر خلاف تصورم داشتم لذت می بردم . سریع سلام کردم …

    مهدی جلوم اومد … آفرین فرهاد کوچولو … با هم زدن زیر خنده …


    فریبا منو باز کرد و با گرفتن قلاده ام گذاشت پاهاشو لیس بزنم .

    فریبا به من گفت … من با مهدی یه قرار مهم دارم . توی اون اتاقم . داشت می رفت که یوهو گفت …

    می خوای بیای ببینی ؟ شرط داره …

    منم گفتم … هر چی باشه قبول می کنم .

    باید برده مهدی هم باشی … هر کاری اون گفت انجام بدی .

    قبول کردم . ( توی سکس هامون همیشه یه نفر فرضی هم بود … دوست داشتم )

    فریبا بقل مهدی بود و داشتن با هم حال می کردن .

    یوهو فریبا گفت …

    فرهاد بیا … ببین فرهاد ، مهدی خیلی وقا پیشا برده من بود … با هم سکس می کردیم و …

    حالا شما دو تا می شید برده هام …

    پارس کن کوچو …

    مهدی هم لخت شده بود . فریبا منو مجبور کرد کیر مهدی رو لیس بزنم … داشت حالم به هم می خورد …

    وسط کلاهک کیر مهدی یه سوراخ عجیبی بود …

    حدو نیم ساعتی سه نفری مشغول بودیم و هر کاری که می شد کردیم …

    فریبا من رو روی تخت برد . دست و پاهامو محکم بست . ( اصلاً تکون نمی تونستم بخورم ) تعجب کردم آخه یه ملافه سفید و تمیز روی تخت بود …

    فریبا با مهدی اومد .

    یه آمپول به پاهای من زد …

    ترسیده بودم .

    اومد بالا سرم و گفت …

    شنیدم با شیدا زیادی شوخی می کنی ؟ ( شیدا همکار من / فوق العاده ناز بود ) تازگی ها یه بار همدیگرو بقل کرده بودیم و اون به کیر من دست زده بود …


    موبایلش رو فریبا آورد و چند تا عکس از کیر من نشونم داد … باورم نمی شد . ( شیدا اون روز به بهونه اینکه می خواد منو شبا هم داشته باشه

    از کیرم عکس گرفت … )


    فریبا می خندید آروم و می گفت … ایراد نداره …

    من می بخشمت ولی خوب می دونی من چه شرطی رو به شیدا باختم … خوب خودت خواستی عزیزم … ( من به شیدا درباره اسلیو … هم گفته بودم )


    فریبا با موبایلش شماره یکی رو می گرفت … الول سلام شیدا جان … آهان … الان …


    در رو باز کرد /

    چند دقیقه بعد شیدا هم بالای سر من بود … می خندید و می گفت خوب ما اینیم دیگه …


    شیدا و مهدی لباساشونو عوض کردن . فریبا هم همینطور … یه روپوش سفید .

    شیدا یه دوربین بالای من کار گذاشت … ( یه جوری کج و کله روی لوستر )

    شیدا دکتر بود …

    از کیفش یه سری چرت و پرت در آورد .

    یه آمپولم اون به من زد .


    واقعاً ترسیده بودم ولی کیرم حسابی شق بود …

    شیدا دستش رو روی کیرم گذاشت و آروم گفت باهاش خداحافظی کن … فریبا سرش رو روی پاهام گذاشت و کیرم رو تا ته توی دهنش کرد …

    بی حس شده بود … ( من چیزی حس نمی کردم )


    تازه داشتم می فهمیدم قراره چه اتفاقی بیفته … نای داد و فریاد زدن نداشتم … ( دهنم بسته بود )

    شیدا شروع کرده بود به جراحی کیرم …

    نمی توستم تکون بخورم …

    فریبا منو آروم ناز می کرد و می گفت … آخیش … حیوونکی …. ایراد نداره . به جاش تا آخره عمرت از این غلطتا نمی کنی …

    بعدا کلی هم ازم تشکر می کنی … فکر کن این فیلمو برای همه من می ذارم …


    عملشون تموم شده بود . می شه گفت کیرم رو از جایی که می شد بریده بودن …

    فریبا می گفت … ولی خوب کیری بودا … شیدا .

    حیف که شرط رو باختم …


    باورم نمی شد … قرار بود یه هفته باشه … الان چند ساله ….. هنوز هم اون فیلمو داریم که …

  4. #114
    Banned
    تاریخ عضویت
    Mar 2014
    نوشته ها
    91
    سپاس
    140
    38 بار در 30 پست تشکر شده
    از لحاظ مالی وضع خیلی خوبی داشتیم . حدود 7 سال از ازدواج من و پگاه می گذشت . از سال سوم ازدواجمون بردگی من برای پگاه شروع شده بود . قبل از اینکه اون به من این موضوع رو بگه من خودم آرزوم بود … وقتی پگاه به من از علاقه اش به تسلط و … گفت منم با کمال میل قبول کردم . قرار نبود همه از این موضوع خبردار بشن اما با مرور زمان اغلب کسانی که با ما ارتباط داشتند فهمیده بودن که رابطه من و پگاه بیشتر از یه زن ذلیلی یا … است . امسال تابستون طبق معمول رفتیم شمال . دورتر از چالوس ( نرسیده به نور ) یه محله تهرانی نشین البته بهتره بگم ویلا نشین تهرانی ! هست که ما هم اونجا یه ویلا داریم . ( هدیه پدر پگاه به ما ) یه زمین 700 متری که یه ویلای 100 متری دوبلکس توش هست . وقتی شمالیم من به طور کامل سگ و برده اربابم پگاه هستم . چند روزی بود اونجا بودبم . من همیشه لختم . حق لباس پوشیدن ندارم . صبح ها با پگاه توی حیاط ورزش می کردیم . کار هر روز من کتک خوردن از پگاه هم هست … خیلی این کار رو دوست داره … کلاً درباره پگاه اینو بگم که فوق العاده خشن … ویلای کناری ما برای دو تا زن هست که مجردی معمولاً می یان . زهره ( 36 ساله ) و مونا (37 ساله ) . هر دوشون دکتر هستند . البته مونا پزشک و جراح داخلی و زهره پرستار . تا جایی که من حدس می زنم و درباره اش با پگاه حرف می زدیم فکر کنم لز هستن و کلاً از مردا بدشون می یاد به خاطر همین مجرد هستن البته بعضی وقتا با کسایی رابطه دارن … ما توی ویلا طبقه بالا یه زندان کوچک داریم . یکی از اطاقها مخصوص شکنجه است . تمام وسایل شکنجه رو هم اونجا داریم … طبق معمول صبح پگاه از حموم بیرون اومد ، منم شروع کرده بودم به لیسیدن پاها و دستهای نازش که بهم گفت بریم پیش زهره خانم و … این دفعه لباس پوشیدم ( چون باید از خونه بیرون می رفتیم ) . توی راه هم من و پگاه شروع کرده بودیم برای همدیگه اس ام اس خوندن و … وقتی رسیدیم توی خونه زهره خانوم ، اول مونا جلو اومد و شروع به روبوسی و احوال پرسی با پگاه کرد . ( مونا و زهره از ماجراهای من و پگاه خبر داشتن و اصلاً یکی از اعضای ثابت برنامه هامون بودن ( معمولاً ) البته تو شمال . وقتی که هم اونا بودن و هم ما ! و پگاه دوست داشت … مونا بدن ساز حرفه ای بود ! فوق العاده بود . به قول من تمام مردایی که می یومدن مطبش می خواستن باهاش … تا وارد خونه شدیم ، اولین کاری که پگاه کرد این بود که به من اشاره کرد عین همیشه بشم … مونا و زهره هم طبق معمول اومدن نشستن و همگی مشغول دیدن من شدن . پیرهن ، شلوارم رو در آوردم و قلاده رو دور گردنم انداختم . چهار دست و پا جلوی پگاه رفتم که گفت آفرین … حالا پاشو … پگاه دوست داشت شورت من رو خودش در بیاره … از این کار خیلی لذت می برد . کیر منم عین همیشه فوق العاده صاف شده بود . پگاه شرتم رو در آورد و با خنده منو به مونا نشون می داد … مونا هم عین همیشه داشت منو مسخره می کرد … سگ کوچولو … کیرشو … خجالت نمی کشی ؟ مثلاً مردی … احمق … همون طور که داشت اینا رو می گفت نمی دونم چی شد که دل درد عجیبی گرفتم …. اعصابم خورد شده بود … باید می رفتم دستشویی … به پگاه گفتم و اون هم اجازه این کارو به من داد … هنوز دلم درد می کرد وقتی برگشتم مونا و پگاه بین خودشون منو نشوندن … با هم گرم صحبت بودیم … من یه جوک گفتم درباره یه جنده که می ره سفر و … که پگاه گفت خفه شو مهدی . مونا با خنده گفت می دونی جنده مثل کیه ؟ منم که اصلاً حواسم به بردگی و … نبود و فکر کردم تو جمع دوستام هستم از دهم پرید … مثل تو ! پگاه نگاه بد جوری به من کرد … تازه فهمیدم چی گفتم . مونا زیاد به روی خودش نیاورد . آروم گفت آره ؟ … پگاه قلاده منو گرفت و گفت مهدی سریع لباساتو بپوش باید بریم … برگشت و روشو کرد به مونا و زهره و گفت … با من بیاید . توی راه بیشتر از 100 بار به پگاه گفتم خواهش می کنم … ببخشید … از دهنم پرید … تا رسیدیم توی خونه خود پگاه لباسامو در آورد …. منو برد طبقه بالا و انداخت توی قفس . چهار دست و پا بودم … زهره و مونا اومده بودن . مونا می گفت … حالا جندم من ؟ … پگاه پرید وسط حرفش و گفت صبر کن … الان براش یه تصمیمی می گیریم … آدمش می کنم . این هنوز چفت و بسط دهنش مشکل داره … با هم حرف می زدن . مونا و زهره به پگاه یه چیزایی گفتن … پگاه خندة بلندی کرد و گفت البته ! پگاه منو از تو قفس در آورد … روی تخت بست . صورتم بالا بود . البته تختی چوبی … عین یه ضربدر . پگاه بالا سرم اومد و سرم داد می زد دهنتو باز کن آشغال … تا باز کردم تف کرد تو دهنم . با کمال میل تفشو قورت دادم … گفت می دونم چی کارت کنم … پگاه لباساشو در آورد . فقط یه تاپ تنش بود با شرت ! برام جالب بود . من با پگاه سکس زیاد نداشتیم و لی … پگاه اومد بالای سرم و شرتش رو تا زانوش پایین کشید . خم شد و گفت دهنتو باز کن … تا باز کردم مونا از بالای سرم یه قیف توی دهنم کرد . قیف بزرگ بود . کلاً دهنم باز مونده بود . قطرش خیلی بزرگ بود . هر چی تلاش کردم از سرم دورش کنم نمی شد . زهره هم به مونا کمک می کرد . برام جالب بود دست اونها دستکش بود . نفهمیدم چرا . مونا گفت آماده اس خانمی … پگاه شروع کرد به شاشیدن روی قیف … نمی خواستم بخورم یا قورت بدم ولی نمیشد … تا اونجایی که شد مقاومت کردم اما … بعد از اینکه کامل روی من دستشویی کرد داشت بلند می شد که یوهو خندة شیطانی کرد … اومد و به مونا یه چیزی گفت … مونا آروم گفت … اه … ولی عالیه . زهره هم بلند می خندید … پگاه پاهاشو باز کرد . پشتش به مونا و صورت من بود … فکر کردم می خواد کونشو لیس بزنم ولی قیف توی دهنم نمی ذاشت … یه تیکه لوله بود تا قیف . ارتفاعش حد اکثر 5 سانت ولی قطرش تموم دهنمو باز کرده بود … عرض ورودی و خروجی اش هم یکی بود . چیزی رو که داشتم می دیدم باورم نمی شد . حتی نمی تونستم بهش فکر کنم … پگاه می گفت آدم می شی … نترس . دیگه بجاش از این غلطا نمی کنی … سوراخ کون پگاه آروم باز شده بود و اون داشت توی دهن من می رید … بوش داشت … بهم می گفت چند دقیقه تو دهنت می مونه تا موقعی که مونا خانوم ببخشدت … حتی اگه بخواد باید بخوریش … بالاخره تموم شد . دست و پامو باز کردن . پگاه با کمربند می زدم و می گفت سریع برو حموم و … یه اتفاق جالب افتاده بود … تا حالا اونفدر کیرم شق نشده بود . باورم کردنی نبود اندازش . همه داشتن به اون نگاه می کردن . حتی خود پگاه گفت وایسا ببینم . اومد کیرمو گرفت و گفت … می بینم که خوشت اومده … یالا … سریع برو حموم . مونا اومد پیش پگاه و یه چیزی دم گوشش گفت . پگاه تو فکر رفته بود . نمی دونم چی گفت که پگاه دو دل بود … یوهو گفت … مهدی سریع برو حموم . یه تنبیه سخت در انتظارته . مطمئنم این بار آخرین باری که تنبیه می شی . مطمئنم . با لذت خاصی اینو گفت … روشو کرد به طرف مونا و زهره و با هم حرف می زدن … پگاه می گفت اتفاقی نیفته ؟ مونا می گفت … نه یه ذره … بابا کارم اینه . من حموم بودم … وقتی اومدم بیرون سبک شده بودم . وقتی اومدم پگاه منو یه جور دیگه ای نگاه می کرد . آروم اومد کنارم . بقلم کرد . دستم رو رو روناش گذاشت … عین همیشه کیرم بازم شق شده بود . قلاده مو گرفت و گفت … این کار برات لازمه مهدی . باعث می شه دیگه یادت بمونه کی هستی … منم که از هیچی خبر نداشتم گفتم ارباب پگاه . هر چی شما بگید … منو برد بالا . بازم روی همون تخت بست . این بار اونا بالاتر آورده بود . خیلی بالاتر . عین تختای اتاق بیمارستان . ( با اهرم می شد اونو بالا و پایین کرد ) من بازم دراز کشیدم … دست و پامو بست . خیلی محکم . گفتم ارباب من تحمل می کنم . دستامو باز بذارید … پگاه آروم خندید . گفت … نمی کنی . خیلی کوچیک تر از این حرفایی … مونا و زهره اومدن . ( قبلش در زده بودن ) مونا یه کیف همراهش بود . برام جالب بود . لباسای سفید پوشیده بودن ( لباسای کار : دکتری ) خندم گرفته بود ولی خودم رو جمع و جور کردم . مونا می گفت … نمی دونی مهدی چند وقته می خوام این کارو انجام بدم … پگاه خندید و گفت … فقط مواظبش باش … کیرم سیخ سیخ شده بود … مونا دستش رو دور تخمام کشید و گفت … آخیش … مونا کیفش رو باز کرد … یه سری وسایل پزشکی در آورد . چشمامو با یه چشم بند بست …. گفت صبر کن باز می کنم … یه سوزش بهم دست داد . پگاه کفت … تحمل کن مهدی . الان تموم می شه … ترسیده بودم . یه آمپول بهم زدن . پگاه گفت … آهان تموم شد … یه نفس عمیق کشیدم . چشمامو باز کردن . صحنه ای رو که می دیدم باور نمی کردم . مونا یه سری تیغ و … در آورده بود . تمام بدنم به تخت چسب زده شده بود . حتی نمی تونسم کوچک ترین تکونی بخودم … مونا و زهره دور کیرم بودن . باورم نمی شد … داشتن منو ختنه می کردن … مونا به زهره و پگاه می گفت .. چقدر کافیه ؟ چقدر ببرم .؟؟؟ داشتم گریه می کردم … پگاه اومد بالا سرم و آروم بقلم کرد . گفت مهدی تحمل کن . الان تموم می شه … باید این کارو می کردم … فکر کن به اینکه قبل از این تنبیه چی کار کردی ؟ ولی من می بخشمت … می ذارم اونقدری باشه که مرد بودنت رو نشون بده … مگه تو نمیخوای سگم باشی … پس تحمل کن … مهدی گریه نکن … کاری نمی کنیم ما … داریم کیرت رو کوچیک می کنیم … اصلاً باید این کار ور زودتر انجام می دادم … کدوم سگی ان قدر کیر داره ؟ تازه اش هم مگه نمی دونی این اصلاً یه تیکه اضافیه … باید همون موقع که باهات ازدواج کردم می بردمش … می دونی تا حالا چند بار اذیتم کرده … حی می خواد توی بدنم بیاد … توی شرفم … بهشتم … فکر می کنی تو لیاقتشو داری ؟ بگو بهم … مونا یه ذره ( اندازه 2 میلی متر یا یه چیزی مثل برش ساده … از کیرم رو به پگاه داد . ) کفت کافیه ؟ یا بیشتر بگیرم … من داشتم گریه مرکدم … گفتم … قول می دم پگاه … پگاه … می خندید … گفت . مونا جان ، ببینم … فکر می کنی دیگه تکرار نکنه ؟ پگاه بازم اومد بالا سرم … گفت دیگه تکرار نمی کنی ؟ قسم می خوردم … پگاه گفت … کافیه آره . مونا شروع کرده بود به …. چند دقیقه ای طول کشید تا باند پیچید . بهم گفت حدود 7 یا 10 روزی باید این باند دور کیرش باشه … زیادم سیخش نکن . درد می گیره … از اون روز تا الان هیچ اشتباهی نداشتم … پگاه می گه اگه می دونستم این طوریه زودتر این کارو انجام می دادم …

  5. #115
    Banned
    تاریخ عضویت
    Mar 2014
    نوشته ها
    91
    سپاس
    140
    38 بار در 30 پست تشکر شده
    مطب دکتر بهاره ساجدی .

    چند وقتی بود با بهاره همکار شده بودم . هردومون با هم تو بیمارستان همکار بودیم ولی تصمیم گرفته بودیم که با هم یه مطب هم بزنیم . یه مطب عمومی ! چند وقتی بود مطب رو باز کرده بودیم … به بهاره قبلاً گفته بودم من عاشق اسلیو بودن برای اونم … قبول کرده بود ولی دستور خاصی نمی داد . بهم می گفت سر وقتش ! بهاره خیلی مغرور بود . وقتی با هم بیرون می رفتیم یا حتی تو بیمارستان هم با غرور با من صحبت می کرد … چند روزی بود که می رفتیم مطب . با هم می شستیم بعضی روزها هم فقط من یا … هیچکس تو مطب نبود غیر از من و بهاره و سیما ( منشی ما ) . بهاره صدام کرد . وقتی تو رفتم مطابق معمول گفتم بله … شوکه شدم . بهاره وایستاده بود و داشت به من خیره نگاه می کرد . بلند به من گفت در رو ببند … از الان شروع می شه . نمی خوام دیگه … که یهو گفتم حالت خوبه بهاره ؟ بهاره : خب ؟ … چه غلطا … یادت نره از امروز دیگه اسلیو منی … خیلی خوشحال شده بودم . ولی خیره نگاه کردنش نمی ذاشت از خودم شادی بروز بدم … بدون اینکه بخوام کیرم سفت شده بود … بهاره آروم جلو اومد و بهم گفت … می بینیم که راضی ای … رو زمین . سریع . من سریع رو زمین چهار دست و پا شدم . بهاره بهم می خندید … آروم سمت کمد رفت . از توی کمد یه بسته آورد . آروم اونو باز کرد … توش یه قلاده مشکی بود . بهم نشون داد و گفت اینو همیشه می ذاری تو کشوت . هر وقت که بهت گفتم سریع … منم سریع گفتم چششششششششششششم . قلاده رو انداخت دور گردنم … از اتاق بیرون رفت . در بیرون رو بست . به منشی گفت ناهار رو آماده کنه … ( تن ماهی ) بعد از چند دقیقه اومد . قلاده رو باز کرد و توی کشوم گذاشت . سیما آروم پشت در اومد و شروع به در زدن کرد . بعد از اومدن سیما و نشستنش روی یکی از صندلی ها ، بهاره بهش گفت …. تو اینجا از این به بعد چیزای جدیدی می بینی … اگه بخوای می تونی بری یا … ولی هیچ وقت یادت نره ، چیزایی که می بینی باعث نمی شه تا رفتارت نسبت به مهدی عوض بشه … حقوق و … بعد از چند دقیقه حرفای بهاره تموم شد و سیما قبول کرد که منشی دائمی دفتر باشه … بهاره گفت … پس از الان می بینی که قراره کجا کار بکنی … من می ترسیدم . بهاره به من اشاره کرد . سیما یه ذره ترسیده بود … بهاره آروم گفت قلاده . … من از جام بلند شدم و رفتم قلاده رو برداشتم . سیما کنجکاوانه نگاه می کرد . آروم دور گردنم پیچیدم و بستمش . چهار دست و پا شدم و همون طوری رفتم جلوی بهاره و آروم کفشش رو بوسیدم . سیما داشت شاخ در می آورد . بهاره گفت … سیما جان مهدی برده منه و … آخر حرفاش از سیما گفت حالا بازم می تونی بگی آره یا نه ؟ منشی ما می مونی یا … سیما یه ذره فکر کرد و گفت … نه مشکلی ندارم … هر جور می خواید با هم رفتار کتید … بهاره گفت … فقط یادت نره رفتار تو هیچ فرقی نمی کنه … سیما جور خاصی به من نگاه می کرد … بهاره به من گفت … مهدی پاشو وایسا … بلند شدم . بهاره : نمی خوام پیرهنی یا چیزی تنت باشه … سریع /تعجب کردم . آخه سیما هنوز بود … بهاره کنار سیما نشسته بود … اروم شروع کردم به در آوردن لباسام … پیرهن . زیرپیرهن . شلوارم … دستم رو جلوی شرتم که حسابی تابلو شده بود گذاشته بودم … بهاره می خندید … خب . شرت ؟ سریع تر مهدی … برده کوچولوم … آروم گفتم آخه سیما ؟ … که بهاره بلند ومحکم گفت سریع … بهاره سیما رو نگاه می کرد . دستش رو رو پاهای سیما گذاشت و آروم خندید . سیما ناراحت نبود … داشت لذت می برد … اینو چشماش می گفت … سیما یوهو گفت … پس چرا کاری که می گید انجام نمی ده خانم ساجدی ؟ بهاره بلند شد و اومد جلو من … گفت . سریع تا … من آروم شرتم رو در آوردم … دستم رو جلوی کیرم گذاشتم . بهاره آروم بلند شد و یه کمربند از توی کمدش برداشت . گفت … دستات رو بگیر پشتت… آروم لبام رو بوسید … خیلی شیرین بود … کیرم داشت می ترکید … منو جلوی سیما برد … شروع کرد به مسخره کردنم … بهاره به سیما گفت خب … برو تو حال … پشت میزت … به من گفت چهار دست و پا شو … پشت بهاره آروم رفتم توی حال . باورم نمی شد … بهاره به سیما گفت ان قدر بی کار نباش … ناهار رو بیار … وقتی سیما ناهار رو آورد مال من رو هم توی بشقاب آورد که بهاره اونو گذاشت زیر پاهاش و منم با لیس زدن پاهای بهاره اروم غذا می خوردم … وقتی بهاره ناهارش تموم شد اروم بلند شد و طرف دستشویی رفت … منو صدا کرد . به سیما گفت خوب نیگاه کن … بعد از چند دقیقه بهاره از دستشویی بیرون اومد … تا حالا در این مورد حتی با هم حرف هم نزده بودیم … بهاره به من گفت سریع … سریع … من چهار دست و پا رفتم تو دستشویی … آثار دستشویی بهاره هنوز مونده بود . سریع شستم . بلند شدم و بیرون اومدم . بهاره و سیما داشتن در مورد من با هم حرف می زدن . بهاره گفت … مهدی سریع پارس کن … یالا سگ من … برای اربابم شروع کردم به پارس کردن … حدود ساعت 7 شب که خواستیم بریم … ( من لباس تنم بود … مریض داشتیم ) بهاره گفت دیگه برا امروز کافیه و در و بستیم و داشتیم آماده می شدیم که بریم … من حتی کیفم رو هم برداشته بودم . ( حتی کاپشن هم پوشیده بودم ) که بهاره جلوم وایساد و محکم توی گوشم زد . بهاره : یادت رفت ؟ بدو … سریع پاهاش رو بوسیدم … بهاره گفت … لخت شو . یالا . …خیلی سخت بود ولی سریع این کار رو کردم … حتی شرتم رو هم در آوردم . بهاره آروم اومد جلوی کیر شقم و گفت … دوست ندارم اذیت شه … خالی اش کن . به سیما هم گفت بیا این جلو … اروم شروع کردم به خود ارضایی … وقتی داشت آبم می یومد بهاره آروم خودش رو به من می مالوند … آبم اومد … کاری که عاشقشم تا برای بهاره انجام بدم …

  6. #116
    Banned
    تاریخ عضویت
    Mar 2014
    نوشته ها
    91
    سپاس
    140
    38 بار در 30 پست تشکر شده
    فرزانه و سیما

    بیشتر از 3 ماهی می شد که با فرزانه دوست بودم … نمی دونم چه جوری شد که یه روز که رفتم خونشون بهش آدرس چند تا سایت فتیشی رو دادم و چند تا داستان براش توی هاردش کپی کردم . چند روزی جرأت نکردم بهش زنگ بزنم ولی بر خلاف چیزی که فکر می کردم فرزانه به من زنگ زد و گفت اونا رو خونده و اتفاقا چقدر جالبه ! گفت مهدی اینا واقعیه ؟ منم که فکر می کردم بهترین وقته همه چیزو بهش گفتم … از تمام حس دوست داشتنم … حس فتیش . مازوخیسم . تحقیر و … فرزانه پدرش رو چند سال پیش از دست داده بود و با مادرش تنها زندگی می کرد . وضع مالی هر دومون خوب بود … خیلی خوب . من با مادر فرزانه هم صحبت کرده بودم و اصلاً با هم مشکلی نداشتیم از این لحاظ … ( از این که با فرزانه باشم … ) چند وقتی گذشت ولی ما در اون مورد اصلاً صحبت نکردیم … شب بود که فرزانه به من زنگ زد . گفت فردا بیا خونمون کارت دارم … عین همیشه کلی حرف زدیم و … فردا خوب خودمو خوشتیپ کردم و رفتم خونشون . همونجوری که فکر می کردم مادر فرزانه ( سیما ) هم خونه بود . عین همیشه رفتم تو اتاق فرزانه . اومد پیشم و گفت مهدی مطمئنی می خوای فتیش باشی ؟ می خوای بردة من باشی ؟ یه زره شوکه شدم ولی گفتم … حتماً . آره . … فرزانه اومد پیشم و گفت من در این موردم با سیما صحبت کردم … اون گفت ایراد نداره … تازه خیلی ام خوبه … ولی مطمئنی ؟ منم که دیگه تو حال خودم نبودم گفتم آرررررررررررررررررررررررر رررررررره … چند دقیقه ای حرف زدیم . بعد با فرزانه رفتیم تو پذیرایی … سیما هم اومده بود . فرزانه یه لباس تنگ خوشگل پوشیده بود ، سیما هم همینجور … فرزانه و سیما بعد از نشستن من جلوم نشستن . یه زره تعجب کردم ولی … فرزانه گفت خوب مهدی قول می دی همیشه بردم باشی ؟ جلوی مامانم قول بده … منم بلند شدم و طرف سیما محکم گفتم … قول می دم سیما خانوم … فرزانه گفت … اِی بابا … تو که صفر کیلومتر تر از منی … مگه بردة من نیستی ؟ یالا … منظور فرزانه رو نفهمیدم … سیما گفت … خوب شروع کنید دیگه … فرزانه گفت … مهدی لباسات رو در آر … می خوام برده ام جلوی مامانم لخت باشه … بدو … من این آرزوم بود … سریع لباسامو در آوردم … حتی شورتمم در آوردم … سیما بلند بلند قه قهه می زد … فرزانه اومد جلوم . یه شرت زنونه بهم داد و گفت اینو بپوش . خاک بر سرت مهدی … بدو دیگه … الان مامانم از خنده می میره … سریع شرت سیما رو پوشیدم . ( فکر کنم مال اون بود ) خم شدم جلوی فرزانه و اهای فرزانه رو شروع کردم به لیس زدن و بوسیدن . سیما بلند شد و گفت … فرزانه من می تونم بردتو بزنم ؟ … فرزانه خندة کوتاهی کرد و گفت حتما … مال خودتونه … سیما من رو روی مبل برد و خم کرد . محکم با دستاش روی کونم می زد … بیشتر از درد داشتم لذت می بردم … سیما دید درد نمی کشم گفت … فرزانه جون می شه من با کمر این حیوون کوچولوت رو بزنم ؟ فرزانه هم گفت … هووووووووم نه ! می خوام خودم بزنمش … بعد شما ! فرزانه کمربند شلوارم رو در آورد و بالا سرم وایساد . گفت … دراز بکش رو مبل سه نفره هه … من دراز کشیدم . کمربندو بلند می کرد و محکم می زد روی رونا و کونم … جیغ و دادم در اومده بود … سیما بلند و شد و کمربند و گرفت … نمی دونستم می خواد جی کار کنه … با کمر اومد بالا سرم … بهم گفت یالا برگرد … می خوام ببینم مهدی کوچولوت در چه حاله … وقتی برگشتم کیرم داشت می ترکید … منو بلند کرد و سمت تخت برد . اونجا همونجوری باز دراز کشیدم . باور نمی کردم اما شروع کرد به بستن من با طناب و … بعد رفت پیش فرزانه و گفت … می خوای زجر یه پسر رو ببینی ؟ فرزانه کفت … آرزومه … سیما کنارم نشست و با دستش کیرم رو می مالوند … واقعاً شق شده بود … بلند شد و پایین تخت وایساد … سیما کمربندو برداشت و محکم شروع کرد به زدن روی کیر و شکم و تخمام … درد تمام وجودم رو گرفته بود … با تمام وجود داد می زدم … بعد از چند دقیقه سیما بس کرد . با فرزانه کنارم اومدن . قیافم واقعاً خنده دار بود … سیما گفت … آخه بد بخت تو که نمی تونی حتی یه زره تحمل کنی … چطور می خوای بردة دختر من باشی ؟ … فرزانه گفت … مامان بذار برده ام شه … مهدی بی تجربه است … تربیتش می کنیم … قول می دم بتونه نحمل کنه … اون سگ منه … من دوسش دارم … سیما می خندید … فرزانه پاهاشو روی دهنم گذاشت و من شروع کردم به لیسیدن و خوردن پاهاش …

  7. #117
    Banned
    تاریخ عضویت
    Mar 2014
    نوشته ها
    91
    سپاس
    140
    38 بار در 30 پست تشکر شده
    شیلا …

    بعد از نامزدی کوتاهمون ، بیشتر از 2 ماه نبود که ازدواج کرده بودیم و به خونمون رفته بودیم . من نسبتاً وضع خوبی داشتم و یه مغازه تو بازار داشتم ( البته اونجارو اجاره داده بودم و خودم تو بنگاهم کار می کردم ) سمیرا ( همسرم ) دختر خیلی خوبی بود ، خیلی خیلی شیطون بود و معلوم بود که قبل از ازدواج دوران پر ماجرایی رو مثل خود من سپری کرده … من عاشق اسلیو و میسترس بودم و البته از دو حالت اون خوشم می یومد … ولی دلم نمی خواست سمیرا چیزی از اون بفهمه … اصلا .سمیرا شب وقتی داشتیم باهم می رقصیدیم بهم گفت فردا یکی از دوستام می یاد پیشم ، شیلا … تو ندیدیش … اگه تونستی زود بیا دوس دارم تو هم باشی پیشم … منم خوب برام جالب بود شیلا رو ببینم … ظهر بود که بنگاه رو بستم و خونه رفتم . وقتتی رسیدم یه جفت کفش زنونه جدید رو دم در دیدم . فهمیدم شیلا اومده . درزدم و تو رفتم … شیلا دوست سمیرا اومده بود و خیلی خیلی گرم با من مشغول حرف زدن شد . یه جور خاصی بهم نگاه می کرد اما من توجه خاصی بهش نداشتم . تلفنمون زنگ زد . سمیرا گوشی رو برداشت و بعد بهم گفت ، حمید من باید یه سر برم پایین ، فرزانه ( همسایه مون که پاش شکسته بوده … ) ازم کمک خواسته … نمی دونم چه اتفاقی اقتاده … سیمرا روشو به طرف شیلا کرد و گفت ، الان سریع می یام … ببخشیدا … بعد از رفتن سمیرا من و شیلا هم مشغول حرف زدن شدیم . شیلا ازم پرسید من قبلاً شما رو جایی ندیدم ؟ منم که عادی گفتم فکر نمی کنم … یوهو شیلا یه پوزخند موزیانه زد و گفت … فهمیدم …. فهمیدم کجا دیدمت … از جاش بلند شد و روبروم وایساد … SHILA_//// آروم آی دی شیلا … رو بهم گفت … خشکم زد . ( من خیلی چت می کردم ، با دخترها هم سکس چت یا درباره میس و … ) تازه یادم اومد شیلا کی بوده … من با شیلا چن وقتی چت می کردیم ( تصویری ) من برده اون بودم مثلاً … اما یوهو شیلا دیگه آن نشد و هر چی من براش آف و میل گذاشتم دیگه جوابمو نداده بود … یه سلام گرم کردم و خیلی گرم تر باهاش صحبت کردم … شیلا یه دوری زد و بازم اومد جلوم … بهم گفت … یادته چه قدر می خواستی پاها و دستامو ببوسی ؟ … منم یه خنده آروم زدم و یه نگاه به پاهای زیباش انداختم … گفتم … خوب … آره … مگه می شه یادم بره … دستاشو جلوی دهنم آورد … آروم گفت … می تونی الان ببوسیشون …. تعجب کرده بودم … نمی دونستم چی کار کنم … دستشو گرفتم و اروم بوسیدم …شیلا خندید و گفت … سمیرا می دونه برده ای ؟ گفتم … نه … اصلاً … شیلا سرمو گرفت و گفت … پاهام … آروم رو زمین نشستم و پاهاشو بوسیدم … دیوووونه شده بودم … سمیرا در می زد … سریع بلند شدم و رفتم در و باز کردم … سمیرا اومد و گفت هیچی نشده بود … از رو چرخ افتاده بود … شیلا یوهو گفت … من با حمید آشنا بودم … خیلی وقت پیشا … سمیرا تعجب کرد … گفتتت چییی ؟ یعنی کِی مثلاً ؟؟؟ من ترسیده بودم … خواستم بلند شم که شیلا گفت … بیا پیشم حمید … بی اختیار رفتم پیشش … شیلا : خوب … نمی خوای پاهامو ببوسی … بپرستم … مگه آرزوت نبوده سگ من باشی … برده ام … نمی دونستم چی کار کنم … سمیرا یه جور خاص نگاهم می کرد … داشت شاخ در می آورد … شیلا : ( رو به سمیرا ) اجازه می دی نشونت بدم شوهرت کیه ؟ سمیرا بهت زده گفت … اره … حتما … شیلا مانتوشو در آورد … دستای منو گرفت و گفت … دوس دارن عین همون موقع ها سریع جلوم لخت بشی … دلم رو زده بودم به دریا … لخت شدم … شیلا شروع کرد و با دستاش و یه لنگه دمپایی زدن من … با دمپایی محکم می زد به کونم … بهم گفت خم شم … سمت سمیرا رفت و گفت کمر بند میا ری ؟ بعد خم شد و از روی زمین کمربند شلوارم رو برداشت … با کمر محکم رو کونم و کمرم می زد … سمرا با من و من گفت … حمید یعنی تو اسلیوی ؟ یعنی تو از این کارا می کنی .؟.. شیلا پیش سمرا رفت … گفت … می خوای تربیتش کنم ؟ می خوای بشه سگ خونت و تو اربابش بشی … خوب نیگاه کن چه کارایی بلده … آرزوشه … می دونی سمیرا لیاقتشه … شیلا گوش منو گرفت و سمت حموم برد … تو حموم گفت کف زمین دراز بکش … دراز کشیدم . سمیرا داشت منو نیگاه می کرد … شلوارشو تا زانوش پایین داد و رو صورتم خم شد … کونش رو صورتم بود … یه ذره عقب تر رفت و گفت دهن باز … روم داشت می شاشید … کیرم حسابی شق شده بود … خیلی حشری شده بودم … داشتم می ترکیدم …شیلا پاشد و رفت در گو ش سمیرا یه چیزایی گفت … سمیرا گفت دروغ می گی … ( چشماش پر اشک شده بود ) شیلا گفت ازمایش کن … سمیرا محکم می گفت نه … می دونم … نه . شیلا گفت پس آزمایش کن . … سمیرا بالا سرم اومد … گفت پاشم … آروم کیرم رو تو دستاش گرفت … گفت حاضری ان و گه منو بخوری ؟ حاضری تو دهنت تف کنم … حاضری جلو دوستام کتکت بزنم ؟ سرم پایین بود … شیلا آروم سرم و بالا کرد و دهنمو باز کرد … توش تف کرد … گفت می دونی اگه نخوری … سریع قورتش دادم … سمیرا از حموم بیرون رفت … شیلا منو برد بیرون …سمیرا لباساشو پوشیده بود … از در بیرون رفت … قبل اینکه درو ببنده … برگشت و بهم گفت … لیاقتت همینه برده … شیلا سمت سمیرا رفت و گفت بیا یه دقیقه … سمیرا نشسته بود … شیلا بهش گفت حاضری از حمید طلاق بگیری ؟ یا نه … من می خوام بردم بشه … می تونی با من کنار بیای … سمیرا گفت … حمید ؟ … اون مرده … حاضرم ؟ شک نکن ازش طلاق می گیرم … شیلا گفت … می خوای تنبیهش کنی ؟ دوست داری یه جوری به خاطر اینکه بهت راستشو نگفته ازش انتقام بگیری ؟ … سمیرا به من و شیلا خندید و رفت … چند ماهی گذشته بود … من از سمیرا طلاق گرفته بودم … با کلی خواهش و شرط و … با شیلا ازدواج کرده بودم … از زندگیم فوق العاده راضی بودم … شیلا برای اینکه با من ازدواج کنه یه شرط گذاشت … که هیچ وقت پشیمون نشم … خیلی سخت بود ولی قبول کرده بودم … بعد از ازدواج سریع شیلا ، شرط رو انجام داده بود … اوایل برام خیلی سخت بود ولی دیگه عادی شده بود … چند ماهی گذشته بود … شیلا به سمیرا زنگ زده بود … ( به من نگفته بود ) وقتی اومدم خونه دیدم سمیرا تو خونه است … می خواستم سلام کنم که سریع شیلا گفت … هوش …. یادت نره ؟ … چلو پاهای شیلا سجده کردم و شروع کردم به لیسیدن و پرستیدنش … قلاده مو بستم … شیلا بلندم کرد و آروم لختم می کرد … فقط شورت تنم بود و قلاده … شیلا یه دور زد و به سمیرا گفت … حمید و ببین … آخیش … ( شورتمو داد پایین ) آخیش چه قد کیرش کوچیکه … ( سمیرا خیلی تعجب کرده بود / چه جوری ؟؟؟ )

    بعد از ازدواج شیلا منو پیش یکی از دوستاش برده بود و کیرم رو نصف کرده بودن … روی کونم هم یه علامت Shila 06 داغ کرده بود …

    سمیرا بلند شده بود و منو از جلو نیگاه می کرد … شیلا می خندید … سمیرا بلند شد و جلوم اروم گفت … اگه اون موقع بهم گفته بودی …

  8. #118
    Banned
    تاریخ عضویت
    Mar 2014
    نوشته ها
    91
    سپاس
    140
    38 بار در 30 پست تشکر شده
    ………………………………………… …

    چند هفته ای می شد با مریم آشنا شده بودم ، حدوداً سی سالش بود . فوق العاده زیبا …

    با هم خیلی تلفنی صحبت کرده بودیم و می شه گفت هر دومون برای اینکه پارتنر طرف مقابل باشه آماده شده بودیم .
    من ( سهیل ) 22 سالم بود … خیلی وقت بود توی رویاهام خودم رو اسلیو فرض می کردم و کلاً با تمام زنایی که می دیدم ( هر کس که خوشگل و … بود ) توی ذهنم باهاش رابطه داشتم .
    مریم درست طرف مقابلم بود ، از طرفی حرفه ای بود . یه خصوصیت فوق العاده بی نظیر داشت . مریم جدا از اینکه میسترس بود ، دو جنسه بود . زنی که کیر داشت …
    رسیدم توی کوچه . اول به مریم زنگ زدم ، گفتم اومدم تو کوچه بیام تو ؟ … با یه خنده آروم گفت آره عزیزم …
    مریم روی من اسم گذاشته بود … به من می گفت سهیلا .
    توی حرفامون خیلی درباره اش صحبت کرده بودیم و من اصلاً شده بودم زن مریم .
    وقتی رسیدم توی خونه تا مریم رو دیدم جلوی پاهاش زانو زدم … شروع کردم به لیس زدن و بوسیدن پاها و ساق پاهای مریم .
    بلند شدم و رفتم توی اتاق خواب . لباسهامو در آوردم و کاملاً لخت شدم . یه شرت زنونه به همراه دامن و تاپ تنگ کرم پوشیدم . قلاده ای رو که کنار در آویزون بود دور گردنم بستم ، چهار دست و پا شدم و شروع کردم به پارس کردن …
    مریم اومد توی اتاق . تا منو دید گفت … آفرین سهیلای عزیزم … با دستاش شروع کرد به بازی کردن با موهام …
    قلاده ام رو از در باز کرد و منو دنبال خودش کشوند . روی یه مبل نشست . من جلوش نشسته بودم و داشتم با پاهاش بازی می کردم … انگشتای پاشو لیس می زدم و می مکیدم . زبونم رو می ذاشتم رو ساق پاهای سفیدش و تا زانوهاش بالا می آوردم …
    مریم یه دامن خیلی کوتاه با بلیز تنگ و لختی پوشیده بود . سرم رو گذاشتم روی روناش و هم لیس می زدم و می بوسیدم …
    مریم شرت نپوشیده بود ، چشمم به کیرش می افتاد که واقعاً بزرگ بود … شق شق شده بود .
    مریم قلاده ام رو گرفت و بلندم کرد و روی پاهاش نشوند . دستام رو روی سینه هاش گذاشته بودم و می مالوندم … لبام رو روی دستش گذاشتم و دستاشو شروع کردم به بوسیدن و لیسیدن …
    مریم دستشو گذاشت روی کمرم … آروم دستشو کشوند روی کونم … بهم گفت وایسم . بلند شدم …
    مرم گفت دستاتو بالا بگیر … دستامو صاف کردم و بالای سرم بردم .
    مریم دستاشو گذاشت دور کمرم … از زیر دامن رونامو می مالوند . منو جلوتر برد و دامنم رو بالا داد .
    از شدت لذت فکر می کردم دارم می ترکم … با دستای گرمش دامنم رو پایین کشید ( تا ساق پاهام ) . مریم بهم گفت نباید درش بیارم … دوس داشت منو اون تو ببینه . منو برگردوند . کونم رو می مالوند … شروع کرد لیس زدنش . چند دقیقه ای گذشت ، بازم جلوی مریم زانو زدم … روناشو میمالوندم … دامنش رو در آورد ، عین نخورده ها افتادم روی پاهاش …
    شروع کردم ساک زدن برای اربابم . کیرش شق شق شده بود . دهنم رو تا ته باز می کردم و کیرش رو تو دهنم می کردم …
    بیشتر از یک ساعت بود پیش مریم بودم . مریم بلند شد ، قلاده ام رو گرفت و سمت اتاق خواب برد . چند تا طناب اورد . پاهام رو جفت هم کرد و از مچ پاهام یه طناب رد کرد و اونو سفت بست . بد طناب رو به پایه های تخت بست . دستامم از هم باز کرد و چلوی تخت بست . یه جورایی غیر طبیعی خم شده بودم . دامنم رو بالا داده بود .
    مریم از تو کمدش یه شلاق در آورد . جلوم اومد . کیرش رو جلوی صورتم گرفت ؛ شورع کردم به لیس زدن .
    چند تا محکم سیلی زد توی صورتم .
    اومد پشتم . شلاقش رو بلند کرد و … خیلی محکم می زد .
    از درد داشتم می مردم . تمام لذتی که برده بودم رو داشتم پس می دادم . خیلی می سوخت . حدوداً بیست تا زد که دامن و شرتم رو از پام کشید پایین .
    اومد جلوم و بازم کیرش رو کرد توی دهنم . تا ته می کرد توی دهنم . داشتم اوق می زدم . سرم رو محکم می گرفت و کیرش رو تا ته می کرد توی دهنم …
    چند دقیقه ای گذشت که بازم پشتم رفت و حدود ده تا ضربة دیگه زد … داشتم آتیش می گرفتم .
    ساق پاهامو از هم باز کزد و به جاش اونا رو به کنارای تخت بست .
    مریم داشت به سوراخ کونم کرم می مالوند .
    نمی دونستم چی کار می خواد بکنه ولی حس کردن یه چیزی داره به کونم فشار می یاره … مریم پشتم می خواسن منو بکنه …
    خیلی درد داشت ولی داشتم لذت می بردم … مریم به من فحش می داد … جنده … زن جنده … هرزه … آشغال … سگ … تو کون منی … زن جندم …
    دست و پاهام رو باز کرد و روی تخت دراز کشیدم . با من خیلی مهربون شد . پشتم دراز کشید و اروم کیرش رو داشت می کرد توی سوراخم

  9. #119
    Banned
    تاریخ عضویت
    Mar 2014
    نوشته ها
    91
    سپاس
    140
    38 بار در 30 پست تشکر شده
    اگه اشتباه نکنم این داستان ها رو قبلا از سایت زیر برداشتم:
    tahghir.wordpress.com

  10. #120
    Banned
    تاریخ عضویت
    Mar 2014
    نوشته ها
    91
    سپاس
    140
    38 بار در 30 پست تشکر شده
    این داستانو همین چند دقیقه پیش در سایت شهوتناک دیدم.اونقدر طنز و خنده دار بود که حیفم اومد اینجا نذارم تا شما هم شاد نشید.بسیار برای شادی روح لازمه:
    ______________________________



    نسیم خانم کارگر چهل و پنج ساله خونمون بود که هر هفته واسه تمیز کردن خونه میومد قیافه نداشت اما یه کون گنده داشت که خیلی باحال بود منم ادمی هستم تو کف اینجور چیزا راستشو بخواین استعداد مخ زنی ندارم مجبورم با خود ارضایی نیازمو برطرف کنم

    خلاصه یه روز ما با ایشون تو خونه تنها شدیم هیچکسم نبود من تو اتاقم بودم داشتم موزیک گوش میدادم که تشنم شد موزیک قطع نکردم و رفتم اشپزخونه تا یه ابی بخورمو بیام اونم که فکر میکرد من تو اتاقم یه گوز سهمگین داد پشتش به من بود وقتی برگشت از خنده قش کردم فکر نمیکردم یه زنم بتونه همچین گوزی بده کلی خجالت کشید همش میگفت شرمندم همین اتفاق باعث شد یه فکرایی بیاد تو سرم میخاستم هرجور شده موقع دستشویی کردن ببینمش چون واقعا اون لحظه که گوز داد برام جالب بود زد به سرم که بهش پیشنهاد پول میکنم تا قبول کنه موقع دستشویی کردن ببینمش اینکارو کردم اولش جا خورد اما مثل اینکه پول لازم بود ورفت تو فکر بعد از چند لحظه با ناز گفت اخه کار زشتیه منم که دیدم زیاد عصبانی نشده زبونم باز شد وگفتم زشت تو شرتته مبلغو بگو که تا یک ساعت دیگه همه میرسن خونه گفت صد تومن قند تو دلم اب شد خودمو واسه شنیدن مبالغ بالاتر اماده کرده بودم گفتم باشه و دستشو گرفتمو بردم دستشویی گفتم بکن اومد دامنشو پایین بیاره که پشیمون شد خواست بره بیرون که جلوشو گرفتم گفتم قرارمون این نبود اومدی نسازیا اخر سر با هزار تا قر و فر نشست رو کاسه توالتوداشت از خجالت میمرد معلوم بود زیاد ازاین کارا نکرده منم تو کونم عروسی بود.دامنشو پایین کشید منم همه هواسم بش بود کم کم از کسش چند قطره شاش ریخت بیرونو بعدش زیادتر شد وسط شاش کردنم یه چس کرد بد جور حشری شده بودم کلمو بردم طرف کونشو گفتم بگوز گفت نمیاد گفتم کار نشد نداره هنوز حرفم تموم نشده بود که صدا و بو شو باهم حس کردم انقدر حشری بودم که بوی گوزش از هرچی عطره واسم خوش بو تر بود سوراخ کونشو لیسیدم وهمه چی تموم شد
    ویرایش توسط milad42 : 11-30-2014 در ساعت 02:49 PM

کلمات کلیدی این تاپیک

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمی‌توانید تاپیک جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمی‌توانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمی‌توانید پست های خود را ویرایش کنید
  •